تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
به نام خداوند جان و خرد /// کزین برتر اندیشه برنگذرد


دوستان عزیز و آبفایی های نازنین سلام


گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.
پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتماً متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.




سروناز اندرزگو!!!

شما افکاری رو که تو بچگی داشتین یادتون هست؟؟؟افکاری که همشون با این عبارت شروع میشدن:"وقتی بزرگ شدم..."

تصور ما از بزرگ شدن رسیدن به آزادی و فراغت بود و اینکه بتونیم هر کاری دوس داریم انجام بدیم.حالا هر کی یه کاری دوس داشت...یکی سفر یکی عکاسی یکی گلسازی یکی فوتبال و...

اما آدما وقتی "بزرگ" میشن همه چی یادشون میره...انقدر دچار روزمرگی زندگی میشن که کارایی که تو بچگی دوس داشتن دیگه حتی به ذهنشونم خطور نمیکنه...لذت بردن از زندگیو به زمانی موکول میکنن که به اندازه کافی پول یا قدرت یا شهرت داشته باشن غافل از اینکه بدست آوردن اینا سالها زمان میبره و آدم وقتی به خودش میاد که پیر شده و لذتی از زندگی نبرده..انقد حواسش پرت فنجون قهوه شده که حتی یادش رفته توی قهوش یه کم شکر بریزه...

پس بهتره لذت بردن از زندگیو از همین لحظه شروع کنیم..همین لحظه کوچیک و گذرایی که در یه چشم به هم زدن تبدیل به گذشته میشه و از دستمون در میره.. از همین امروز سراغ آرزوهامون بریم و از همین امروز همه چیو درست کنیم..قبل از اینکه خیلی دیر بشه و دیگه نشه کاری کرد...




امیدوارم از این قصه لذت برده باشین...


تا قصه و اندرزی بعد...

سروناز قصه گو!!!



ارسال در تاریخ پنجشنبه 19 مرداد 1391 توسط سروناز مصوری
قالب وبلاگ