تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
داشتم تو سایت كامران نجف زاده ولگردی می كردم كه این خاطرش به نظرم قشنگ اومد...دوس دارم نجف زاده رو...البته اگه محمد بهجتی مخالف نباشه...
در روزهایی که زندگی اینطور قازان قورتکی نشده بود،یادداشتی نوشتم در نقد اسطوره آبی ها.سیزده سال پیش.ناصرخان خواند. شاکی شد.وقتی بچه ها زنگ زدند طبق معمول برای مصاحبه بعد از بازی ،جواب نداده بود.گفته بود :"چی بود این مطلب؟کیه این نجف زاده؟".
چند روز که گذشت لابد بی خیال شد که قبول کرد یک مصاحبه رودررو با کیهان ورزشی داشته باشد.
"محسن خمارلو"،استقلالی دو آتشه ای بود.گفت :کامران هماهنگ کردم ولی نگفتم تو نجف زاده ای!گفتم:"خب حالا چکار کنیم؟"...گفت:ناصرخان که چهره ات را ندیده.گفتم با آقای "کامرانی!"می آییم.
برای یک روزنامه نگار ورزشی مصاحبه زیرپوستی با علی پروین یا ناصر حجازی آنقدر جذاب هست که حالا به چنین شیطنتی هم راضی شود.روز قرارکشان کشان خودمان را کشیدیم تا دم خانه شان.یک خانه ویلایی بعد از اینکه از مقابل پارک گذشتیم و سربالایی خفنی را رد کردیم.ناصر خان که نشست روبروی ما،انگار در هچل عجیبی گیر کرده بودم.گفتم محسن من الان اعتراف می کنم.گفت:"جان مادرت بی خیال شو...قاط می زنه ها"!
یک کمی همینجوری که داشت سیگار می کشید نگاهش کردم.می خواستم ببینم چه جور است که هواداران نیچه و سهراب و حتی ذبیح درشکه چی و قیصر هم دوستش دارند.هی سیگار می کشید.یک جایی یاد مادر افتاد چشم هایش پر شد و خالی نشد.
تا آمدیم مصاحبه را شروع کنیم از "مرگ"گفت.

175401_349.jpg********
*شما چرا قبل از شروع مصاحبه از مرگ صحبت کردید؟

ـــ مرگ برای همه هست. به خدا قسم من از مرگ نمی ترسم. الان همه کارهایم را کرده ام. بچه هایم سروسامان گرفته اند. اگر هم بمیرم دیگر خیالم راحت است. راضی ام به رضای خدا.

*گفتید بچه ها... از آن پدرهایی بودید که دوست دارند بچه شان پسر باشد؟

ـــ بله! من دوست داشتم پسر باشد. حتی به همسرم گفتم اگر پسر نباشد طلاقت می دهم که همسرم هم طفلکی کلی گریه کرد. ولی بعدها فهمیدم دختر یا پسر تفاوتی ندارد.

*بعد چرا اسم پسرتان را گذاشتید آتیلا؟

ـــ من یک زمانی فیلمی دیدم به نام آتیلا که خیلی از آن خوشم آمد. دوست داشتم پسرم جنگجو و قوی شود.

*اما خیلی در زمین بر عکس نامش ترسو بازی می کرد...

ـــ درست است. حق داری. یک بار برداشتم بردمش خانه محمد پارسا. تعریف کردم این بلند شد سر بزند و افتاد زمین. همین رویش تاثیر گذاشت وگرنه می شد نترس و سرزن بماند.
*شما دیکتاتور هستید؟

ـــ هر جا نظم و انضباط باشد کار به خوبی پیش می رود و با سرعت انجام می شود ولی بی نظمی اگر باشد هیچ چیز نداریم.

*آتیلا وقتی عاشق شد به شما گفت یا نه؟

ـــ بله ولی به مادرش بیش از من نزدیک است. به من هم مرتب می آمد می گفت می خواهم ازدواج کنم و من به شوخی اذیتش می کردم.

*یک زمانی مد بود همه با گرمکن می نشستند روی نیمکت...

ـــ من با کت و شلوار می آیم. الان هم خیلی ها دیگر فهمیده اند این کار جالبی نیست.

*همیشه قراردادهای شما سنگین بوده...

ـــ خوب کار می کنم و پول خوب می گیرم. من با شوخی مخالفم. زندگی شوخی نیست. همان اول می گویم قرارداد را بیاورید. این را می خواهم و آن را نمی خواهم. همین است که با من نمی سازند.

 *الان اوضاع مالی تان چطور است؟

ـــ من نه پولدار پولدارم مثل دایی و نه فقیر فقیر. وسط بودن از همه چیز بهتر است.

 *شما در این سالها هیچ گلری را دیدید که یاد جوانی تان بیفتید؟

ـــ نه. ندیدم.
 
 

*چقدر به شیک پوشی و خوش تیپ بودنتان اهمیت می دهید؟

ـــ خیلی. وقتی بازیکن می بیند مربی اش تر و تمیز است روی او هم تاثیر گذار است.

*مردم شما را دوست دارند...

ـــ بعضی ها می گویند تو همچین دروازه بانی نبودی که اینقدر معروف شوی و مردم دوستت داشته باشند. من می گویم شما روزهای سخت مرا ندیدید که 15 ساله بودم برای رفتن به سر تمرین در میدان خراسان یک نان بربری می گرفتم دستم و پیاده می رفتم. وسط گل و برف چقدر تمرین کردم. حتی در دوران مربیگری هم واقعا زجر کشیدم.  بارها رسیده ام تا لبه پرتگاه و خدا مرا نگه داشته. یک نفر آن بالا هوای من را دارد. الان می بینم تا پلک زدم جوانی رفت ولی توکلم به خداست. او دستی بالای همه دست هاست.
                                                                         
                                                                               *******

175402_200.jpgمصاحبه تمام شد.گفت شما که چیزی نخوردید.گفتیم خیلی ممنون.بعد تا دم در آمد.محسن رفت یک طرف.من هم رفتم یک طرف.ده دقیقه  پیاده رفتم.یادم افتاد کیفم را خانه ناصرخان جا گذاشته ام.توی کیفم هم حالا چیزی نبود.نمی دانم چرا بخاطر چهار تا برگه سپید و دو تا خودکار کیف این طرف و ان طرف می بردم.
تا زنگ خانه را زدم درب را باز کردند.وارد حیاط شدم همسر ناصر خان کیف بدست امد دم در با لبخندی بر لب.آمدم بیرون دیدم آقای حجازی سوار ماشین،بوق می زند.
*"کدام طرف میری؟"
-ممنون.بارون می زنه می خوام یک کم قدم بزنم.
*خلاصه من می رم سمت ورزشگاه انقلاب...
-ممنون.فقط خواستم یک نکته ای بگم ناصرخان...اون یادداشت رو من نوشتم.
یک کمی مکث کرد.
*کدوم یادداشت؟
-همون که شما ناراحت شدید.من کامران نجف زاده ام.
بعد آب دهانم را قورت دادم و کمی گرخیدم و گفتم فوقش هم به قول محسن اگر قاط بزند مصاحبه را که گرفته ام.
خندیدو گفت:
*"مهم نیست.بیا سوار شو برسونمت."
گفتم ممنون.برایتان تیتر می زنم "تا پلک زدم،جوانی رفت."



ارسال در تاریخ شنبه 31 تیر 1391 توسط امیر مسعود قالی باف
قالب وبلاگ