تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی

سلامی دوباره  به شما دوستان و همراهان عزیز ورقی از تاریخ ، خب  نوبتی ام باشه نوبته عرفان رحیمی عزیزه  که بریم سراغش در گذشته ...

عرفان جزو باشگاه  100 تایی هاس  واقعا اونم مثه مسعود خیلی زحمت واسه وبلاگ کشیده و میکشه و خواهد کشید .

خب با این تقدیر نیک و مقدمه شیک ، آس پیک  رو روو می کنیم !!!

میریم به 1 شنبه 10 آبان 88  عرفان بچه ها ، بجه ها عرفااااااان :

یه  سلام گرم به همه ی آبفایی ها مخصوصا 88 هاش همکلاسی های گل خودم و البته شبانه ها که فعلا  افتخار آشنایی باهاشون نداشتیم

من عرفان رحیمی به همراه مسعود قالیباف فعلا نویسنده های وبلاگتون هستیم.قرار بود خیلی وقت پیش شروع کنم که تا امروز نشد.ولی خوب قراره ایشالا 4 سال در خدمتتون باشیم.ما به کمک همتون نیازداریم.توانایی این رو هم داریم که بخش های مختلفی مثل حل تمرین و نمونه سوال و..... بگذاریم اما همه ی اینا بستگی به خودتون داره که چقدر همکاری کنید و اشتیاق نشون بدید.

چند تا مطلبو بگم: اولا از مسعود عزیز به خاطر پست های خوبش یه تشکر حسابی کنم که خیلی زحمت کشیده.دوما از بچه های انجمن بازم یه تشکر حسابی کنم مخصوصا محسن علیپور و مرتضی واشقانی عزیز که انصافا هر وقت بهشون نیاز داشتیم  از هیچ کمکی دریغ نکردن.

سوما ما نیتمون از راه اندازی این وبلاگ فقط اینه که به صورت تخصصی درباره ی رشته و گرایشمون بنویسیم و به هیچ وجه قصد به هم زدن اتحاد هیچ کس رو نداریم و البته این حق مسلم ماست که بخوایم برای کلاسمون وبلاگ اختصاصی داشته باشیم

فعلا یا علی

بله امیدوارم از آشنایی هم خوشحال شده باشین، مثکه اون سالها سالهای تحریم بوده و سال بالایی ها اجازه داشتن وبلاگ صلح آمیزو نمیدادن   ، البته یه چیزایی و یه هدفایی این وبلاگ داشته که متاسفانه بهش نرسیده و دلیلش هم عدم همکاری بعضی از دوستانه که خودشونم میدونن کیان ...!

خب اگه وبلاگم زیاد علمی نشده تقصیر مشروطی های مثل منه که دارن توو این وبلاگ می نویسن و خب مسلما امثال من که مطلب علمی نمیذارن، تازه اگه زبونم لال گوش شیطون کر بذارم خود شما برنمیگردین بگین بابا تو اگه بیل زنی برو باغچه خودتو بیل بزن ها ؟! نمی گین نه انصافا دیگه ؟!

خب در ادامه میریم که یه پست چقر و واقعا زیبا رو از عرفان داشته باشیم نا گفته نماند اونموقع عرفان از مواد روانگردانم همچین بدش نمیومده ...!

یه چی دیگه : نمیدونم  ما ایرانیها واقعا تا کی میخوایم به گذشتمون نگاه کنیمو غبطه بخوریم ؟! تا کی به گذشتمون بنازیم و بگیم ال بودیمو جیم بل بودیم، ال آآآآن چی اییییییم ؟!

 

سالهایی نه چندان دور

سلام به همه ی شما عزیزان

بابا مگه قرار نبود بعد فارغ التحصیلیمون این وبلاگ جایی باشه برای تجدید خاطرات؟؟؟پس نکنه یه وقت این وبلاگ یادتون بره ها!!ببخشید اگه خیلی وقته خودمم چیزی ننوشتم آخه این چند ماهه خیلی خیلی سرم شلوغ بود.شما هم بیاید از خودتون بنویسید که کجایید و چه کار میکنید و از این حرفا...

راستش 3 روز پیش تولد 35 سالگیم بود.البته همون 3 روز پیش به نوعی بهترین روز زندگیم هم بود.نه اینکه فکر کنی چون تولدم بودا،نه بابا به خاطر اینکه بالاخره به آرزوی دیرینه م رسیدم و ...ادامه مطلب...

 

خدا رو شکر صاحب یه فرزند دختر شدم.اسمشم همونطور که قرار بود ریحانه گذاشتم.

میگن دخترا بابایین،اما این ریحانه خانوم دوبله باباییه.آخه روز تولد پدرش به دنیا اومده.باباش قربونش بره.چشم و ابروش به باباش رفته.اصلا خوشگلیش به من رفته،خانومیش به مامانش...مثل ستاره که چه عرض کنم مثل پنجه ی آفتاب میمونه.با خودم عهد کرده بودم اگه این یکی هم پسر بود از همون پنجره ی بیمارستان پرتش کنم بیرون.آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که وقتی پسرم امیر علی به دنیا اومد یه ذره خورد تو ذوقم.سرمو بلند کردمو گفتم:خدایا تو که پسرشو دادی،دخترشم بده دیگه.که خدا هم روی منو زمین ننداخت و ...دارم لحظه شماری میکنم تا ساعت 2 بشه و برم خونه و ببینمش....

چقدر زود گذشت...انگار همین دیروز بود که وقتی فارغ التحصیل شدیم با بچه ها جمع شدیم و عقلای نداشته مونو ریختیم رو هم.تصمیم گرفتیم که هر کدوممون هرچقدر که میتونیم از خانواده هامون پول بگیریم و این بشه سرمایه اولیه مون. بعدشم این شرکت آبفا رو راه انداختیم.اولش یه ذره سخت بود اما وقتی کارمون گرفت دیگه نونمون رفت تو روغنو خدا رو شکر شرکتمون الان واسه خودش یه غولی شده...الانم دارم از دفترم این پستو مینویسم.همون موقع بچه ها منو کردن رییس.آخه میدونید کلا من رییس نباشم چی باشم؟؟جز ریاست کار دیگه ای بلد نیستم.مسعود که معاون من توی شرکته هنوزم معتقده که من فقط دستور میدم و اون همه ی کارا رو انجام میده.راستم میگه بنده خدا.هر چی بهش میگم مسعود بیا تو مدیر عامل این شر کت باش، میگه نه من نمیتونم.اصلا این بشر آفریده شده برای فعالیت و اینور اونور دوییدن،همه ش از این شرکت به اون شرکت،هر روز یه ایده ی جدید.امیر هم اینجاس.فرزادم با ماست و با احمد توی یه اتاق کار میکنن.من و محسن و فرزاد و امیر و امین و مسعود شش نفری هستیم که هیئت مدیره رو تشکیل میدیم.ممد هم از همون اول با ما نیومد.هر چی بهش گفتیم ممد بیا شرکت خودمون گفت نه،من میرم با دوستای دبیرستانم کار راه میندازم.همینطورم شد.یادمه دانشگاه هم که بودیم همه ش با دوستای دبیرستانش که خیلی هم دوستشون داشت اینور اونور میفت.فقط موقع هایی که دانشگاه بودیم  اونم از روی ناچاری و به خاطر اینکه تنها نباشه با ما میگشت. بعدشم که تابستون میشد حتی هفته ها میگذشت و یه زنگ نمیزد ببینه ما مردیم یا زنده.بگذریم...خب،چی میگفتم؟راستی بچه ها چند وقت پیش رفتم یه سر زدم به یونی.دلم کلی واسش تنگ شده بود.مخصوصا برای اون درختای بی قواره ش و همچنین برای زیبا ترین مسجد خاور میانه. چقدر ما توی این مسجد خالصانه خوابیدیم. حتی دلم برای آل کاپون و ژولیت هم تنگ شده بود.باورتون میشه؟وارد که شدم چشتون روز بد نبینه مرتضویو دیدم.از حالو روزم پرسید و بهش آدرس دادم و دیروز اومد شرکتمون.بهش گفتم علی اصغر یادته منو ترم 2 استاتیک انداختی؟شروع کرد به خندیدن و من تو دلم بهش میگفتم:مرگ،رو آب بخندی.بعد بهش گفتم یادش بخیر اون روزا انقدر تو وبلاگمون پشت سرت بد و بیراه گفتیم.اینو که گفتم خنده رو صورتش خشک شد و گفت:آره دیگه،اون موقع شما جوون بودی،ولی الآنه مردی شدی برای خودت.خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم و سر به سرش گذاشتم.ای بابا،یکی داره در دفتر رو میزنه،این نوع در زدن مختص مسعوده.دوباره سرو کله ش پیدا شد.اگه گذاشت بعد 4 سال یه پستو تا آخرش بریم.بیا تو مسعود...

مسعود:بابا گندت بزنن با این مدیریتت.آقا نشسته اینجا پاشو انداخته رو پاش،ما باید بریم صبح تا شب واسه این شرکت بی صاحاب شده جون بکنیم.

من:مسعود جون چی شده دوباره؟درست حرف بزن ببینم چی میگی؟

مسعود:بابا بهت گفتم یه زنگ بزن به این عظیمی بهش بگو این چک لا مصبتون چرا پاس نمیشه.ما از اون شرکتاش نیستیم که چک دیگران پاس نشه هیچی بهشون نگیم.نا سلامتی 570 میلیون پول بیزبونه ها.هر روز که عقب بیفته یعنی ضرر.میفهمی؟؟؟

من:آخ آخ !جون مسعود یادم رفت.خب چرا خودت زنگ نمیزنی؟؟

مسعود:شیطونه میگه یه چیزی بارت کنما!بابا من 100 بار گفتم.کسی واسه حرف من که تره خورد نمیکنه.تو مدیری،الان بهشون بگی یه ساعت دیگه حسابشون پره.

من:چشم مسعود خان،رفتی بیرون بگو منشی شماره شو بگیره،امر دیگه ای نیست؟

مسعود:چرا!100 دفعه گفتم این امیر علیو با خودت بر ندار بیار اینجا.هرچی بهش میگم پدر سوخته،من کار دارم انقدر بهم نچسب،عین کنه میمونه.از صبح تا بعد از ظهر ولم نمیکنه.نا سلامتی اینجا شرکته ها،کانون پرورش فکری کودکان که باز نکردیم!!

من:اونم به چشم،گفتم مادرش این روزا در گیر ریحانه ست بیارمش اینجا تا کار خونه راحت تر باشه.امر دیگه ای که نیست؟

مسعود:چرا!خانومم گفت(راستی یادم رفت بهتون بگم که مسعود ازدواج کرده و صاحب یه فرزندم هست.از بچه های دانشگاه هر کی اینجاست ازدواج کرده و همه هم لا اقل یه بچه دارن.وضعشونم توپ توپه.مسعود اون خونه ی قدیمیشونو- که ما دوران دانشجویی میرفتیم با بچه ها توشو PES و فوتبال میزدیم-کوبیده و یه برج ساخته) این شب جمعه بیاید خونمون در خدمت باشیم.نمیتونم و نمیشه هم نداره ها.تدارک دیده.

من:چه عجب تو یه بار مثل آدم با ما حرف زدی،به خانومت بگو چشم ولی تشریفاتیش نکنه ها.ببینیم بیشتر از 5 نوع غذا درست کردین به جون خودم لب به غذا نمیزنیم.

مسعود:خیله خب بابا،خودتو لوس نکن.فعلا.

آخیش،چقدر این مسعود حرف میزنه.آخ آخ،ساعت دو و پنج دقیقه س.انگار 30 ساله ریحانه رو ندیدم.تو راه باید پوشک و پودر بچه هم بخرم اگه تونستم بازم براتون پست میذارم و از حال و روز بچه ها و شرکت براتون میگم.فعلا.مثل همیشه:

دستامو گرفته بود،ازش گذشتم/جاده به انتها رسید،من برنگشتم...من برنگشتم...

دوستون داریم

یا علی

ما ام  دوست داریم علی یارت ...

دوستان تا ورقی از تاریخ دیگر بدروود






طبقه بندی: درباره وبلاگ، عمومی، طنز،
ارسال در تاریخ جمعه 26 خرداد 1391 توسط احمد ابراهیم زاده
قالب وبلاگ