تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی

سلام .

چند وقتیه دقیق بخوام بگم ، بعد اون درس قضا و قدر توو دین و زندگی پیش دانشگاهی ، این قضیه سرنوشتو قسمت خیلی رو مخمه...!

اینکه اگه سرنوشتو رو پیشونی من نوشتن و تقدیرم رقم خورده پس تلاش من چه فایده ای داره ؟!

اگه سرنوشت من اینطوری رقم خورده که مثلا عباسپور قبول شم چرا الکی زور بزنم ؟!

اگه یکی همه چیو میدونه احتمال این نیس که ما در درجه ای از جبر زندگی می کنیم ؟!

به نظرم این بحث تقدیر و سرنوشت و قضا و قدر خیلی پیچیدست و یه هزار توویی واسه خودش...

میگن شب قدر تقدیر و سرنوشت 1 سال بعدمون رقم می خوره !

اگه قرار باشه بمیرم دعا کنم نمیمیرم یعنی ؟! یا اگه قرار باشه من مهندس بشم اگه صب تا شب تخمه بشکنمو  پامو رو پام بندازمو سوت بزنم  و هی تن تن با انجمن برم اردو !!! بازم مهندس میشم ؟!

اگه قراره 25 ام مارچ سال 2031 بمیرم الان از طبقه 19 خودمو بندازم پایین میخورم زمین برمی گردم  ؟!

سیستم چجوریه اگه ما مختاریم پس چرا همه چی از قبل نوشته شده ؟!

حالا که از قبل نوشته شده میشه تغییرش داد ؟!

خب اگه میشه پس چرا نوشتن این همه کاغذ حروم کردن ؟!

این داستانو بخونین بعد بگین ما مختاریم یا مجبوریم ...!

قسمت :
در روزگار پیشین ، در روستایی دور افتاده باور بر این بود که : چون کودکی بـه دنیـا می آمد تقـدیر نویس سرنوشت کودک را بر پیشانی او می نویسد و این تغییر ناپذیر است . یکی از همان روزها در خانه ای نوزاد دختری به دنیا آمد
. آن روز خانه شلوغ ، پلوغ و پر رفت وآمـد بود . همه آمده اند که طفل را ببینند و برای تندرستی و خوشـبختی او دعـا کنند . پسر عموی دختـر هم دم در ، به انتظار تقدیرنویس می نشیند تا عاقبت دخترک را بپرسد. چندی نمی گـذرد که تقدیرنویس به خانه می آید . پسر از او می خواهد تا از سرنوشت دخترعمــویش ، برایـش حرف بزنـد . تقـدیر نــویس می گوید : این حکایت را نـدانـی بهتر است ولی پسر اصرار می کند و تقـدیرنویس هم از گفتن سرباز می زند و یادآور می شود که تقدیری که من بر روی پیشـانی دختر بنویسم تغییرناپذیر است و تو هم کاری نمی توانی بکنی . اما پسر اصـرار می کنـد و دست بـردار نیسـت . سرانجام تقــدیرنـویس پرده از راز برمی دارد و برای او چنین حکایت می کند که وقتی ایـن دختـر بزرگ شود روزی برای آوردن آب به سرچشمه میرود و چهل دزدی که در کوهستانهای اطراف به راهزنی مشغولند او را می دزدند و به پناهگاه خودشان می برند . دخترک را چهل شبانه روز به رقص وا می دارند و به خوردن شراب مجبور می کنند و هر شب هم دزدی با او سر می کند و سپس او را رهـا می کنند و تو او را به همسری خــود انتخاب می کنی ...

سخن به اینجا ختم می شود و تقدیرنویس هم کار خود را انجام می دهد و می رود . اما در این میان پسرعمو می ماند با همین خیالات ناراحت کننده ، بالاخره به فکر می افتد از این رسوایی که در آخر کار نصیبش خــواهد شد خودش را نجات بدهد . پس از فرصت استفاده می کند و بعد از رفتن حاضران و هنگامی که مادر دختـرک برای کـاری بـه آشپـزخانه می رود بـا کـاردی کــه در آستیـن پنهـان کـرده است بـه سینه ی دخترعمو می زند و سینه ی او را می شکافد، بعد هم به خاطر کاری که کرده هراسان می شود و فـرار را بـر قرار ترجیح داده و می گریزد . وقتی مادر دختر به اتاقی که طفل را در آنجا خوابــانده بر می گـردد ، بـا این صحنه دردنـاک روبـرو می شود گریه کنان و با صدای بلند همسایه ها را صدا می زند . از قضا حکیمی ( پزشک) در نزدیکی منزل آنها سکونت دارد ، بر سر بالیــن دختـر حـاضر می شـود و بـا مرهمی از شیر بز، مقداری از برگ درخت سحــرآمیز و پوست خرد شده ی مار تهیه شده را بر محل زخم می گذارد . دخترک از مرگ نجــات پیدا می کند و پس از مدتی سلامت رفتــه را به دست می آورد . بعد از این کار همه به جستجوی کسی که کارد را در سینـه دخترک جای داده بر می آیند و چون از غیبت پسرعمــوی دخترک با خبر می شوند احتمال می دهنــد که او این کار را کرده باشد و چون غیبــت او طول می کشد کم کم شکّشـان به یقین تبدیل می شود و در صدد یـافتن او به هر کجا که احتمال می دهند برود ، سر می زنند ولی پسر دیری است که از شهـر گریختــه و آنقـدر دور شده که کسی به گرد پایش نمی رسد . ســالها می گــذرد و دختــر بــه سن بلـوغ و رشـد می رسـد روزی بـرای آوردن آب بــه سرچشمه می رود قضــا را همان روز « چهل دزدان » که آوازه شان در همه جا پیچیده به طــرف ده و به قصـد غارت گلــه ی چـوبـانی حملــه می آورنـد . در راه یکی از دزدان

دخترک را می بیند و او را برای سرگرمی و خوشگذرانی و بساط سوری که آن شب بر پا کرده اند مناسب می بیند و او را می رباید . چندین روز از این ماجرا می گذرد . در ده همه به دنبــال دخترک می گردنــد ولی اثـری از او نمی یابند . از آن سو دزدان دختر را چهــل شبــانه روز نگــه می دارند و همانطـور که تقــدیرنویس گفتـه بود او را به رقص و شرابخــواری وا می دارند و هر شب دزدی با او سر می کند و پس از چهـل روز دختر را در شهری رها می کنند و می رونــد.
 دختـرک نـاامیـدانه به دنبال خانه و مأوای خویش است و هیچ آشنایی در هیچ جا پیدا نمی کند تا اینکه جوانکی در رهگذر او را می بیند و از حـال و روزگار او جویا می شود . دختر از گفتن حقیقت شرم می کند ، پس جوانک او را به خانــه ی خود می بــرد و بــه او می گویــد : چـون ممکن است چندین روز طول بکشد که بتواند خانواده ی خویش را پیدا کند و از طرف دیگــر ماننـد تـو دختـر جــوان در خانه ی مــردی جــوان از نظـر شرعـی و عرفـی درست نیسـت ، از او مـی خـواهـد که همسرش بشود . دخــتر این کـار را بهتـر از ایـن می داند که همه بفهمند چهل شبانه روز با دزدان بســر بـرده است ، بنـابراین قبـول می کند و به عقد مرد جوان در می آید . چندی می گــذرد و مـرد از زنـش می خـواهد که ماجرایش را برای او بازگو کند ولی زن امتناع می ورزد و از مردش میخواهد که او پرده از روی زنـدگیش بردارد و برای او تعریف کند ، اما مرد اصرار می کند که زن ماجرای خود را باز گوید . زن کـه اصرار زیاد شوهر را می بینداز او می پرسد که آیا از شنیدن واقعیات عصبانی نخواهی شد و اگرسرنوشت مرا بشنوی طلاقـم نخـواهی داد ؟ مرد قول می دهد که او را طلاق ندهــد . چون دختر به بـازگو کردن شرح زندگی خود از زمـان به دنیا آمدنش می پردازد مرد پی می برد که این همان دخترعموی اوست و همانطـور شـده که تقـدیر نویس گفته است . پس به او می گوید که باقی را خودم می دانم و من پسرعمـوی توام . حال باید که در جستجوی خانواده به ده آن طرف کوهستان برویم و مــاجرا را هم به آنها هم بگوییم . دختر به نزد مادر بر مــی گردد و قصــه پر غصــه اش را بـرای او نقــل می کنــد و مــرد هم برای زن عمــویش این گونه توضیح می دهد که آن روز که تقدیرنویس این سزنوشت را برای من گفت من از این رســوایی که دامنگیــرم خواهــد شد هراسان و نگران شدم . خواستم همان ابتــدای کـار او را از بین ببرم اما تو گویی به گفته تقدیر نویس سرنوشت هرکس بر پیشانیش نقش می بندد و تغییرناپذیر است . بالاخره قسمت این بودکه دخترعمویم بعد از آن همه ناراحتیها و دربه دریها به عقد من دربیاید
. ولی باور بر این است که :

نداند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار
 بله، این هم ازین حالا فهمیدین چرا عقد دختر عمو پسرعمو رو توو آسمون بستن دیگه ...!



برچسب ها: سرنوشت، قسمت، تقدیر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 خرداد 1391 توسط احمد ابراهیم زاده
قالب وبلاگ