تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
سلام به همه ی بچه های آبفا 88 ای،9ای،10ای،اونایی که میخوان آبفایی شن،اونایی که آبفایی بودن،اصلا هر کسی که اسم آبفا رو یدک می کشه.حتی مطیعی
فکر کنم این اولین پستی باشه که بعد تاهل،براتون میذارم،(جوون بودیما)میخوامم یک شروع تازه داشته باشیم در حد بنز.سوژه هم بهتر از قضیه ی دیروز شهاب مرادی گیر نیاوردم که نیاوردم.کلیم تو دانشگاه همه جا بحثش بود.به قول محسن داغون شدیما.ایهی ایهی ایهی
-جدی باش.جدی باش.این کارا ازت گذشته.
-چشم ببخشید.
خوب.وارد اون مکالمه بالا نشین که خصوصی بود.
بریم سر اصل مطلب.دیروز طبق تبلیغات گسترده ای که بسیج انجام داده بود،جناب آقا شهاب قصه ی ما البته با نیم ساعت تاخیر وارد جلسه شدند و پس از کشمکش های فراوان با مجری دوست داشتنی برنامه که یک شعر زیبا با ردیف بسم الله الرحمن الرحیم و با احساسی که یاد عمو خسرو افتادیم خوندند،وارد اصل جلسه شدند.تا رفت شهاب بالا و پشت سرش محمد نوری(یک کف مرتب،آقا حرمت جلسرو نگه دار)و مستقر شدند،ناگهان شهاب،با یک ابهت در حالی که انگشت اشارش به آی مجری قصه بود،خطاب به جمعیت گفت:این کیه؟؟؟؟؟ طوری که چهار ستون مجری لرزید مثل ،مثل آهان موش رفت پایین.(اولین اشتباه)
بعد آقا شهاب یه دفه مثل پلنگ پارک ملت عبا از تن به در کردو در حالی که جمعیت خواستار بعدیش بودند شروع به ارائه ی صورت جلسه کرد.ایشان با یه استیلی که بعدا میگم شبیه چی بود:گفتند هر چی دوست دارید بپرسین؟(دومین اشتباه)
اولین سوال:
-چرا شما راجع به اسکار...
-بعدی.من بگم.تو جلسه هام هرگاه سوالی غیر مربوط باشه ، با توافق حاضرین جلسه با هم میگیم بعدی.
دانشجوها هم جوگیر همگی گفتن بعدی.بعد دانشجویی که اون سوالو کرد گفت:خوب شما محبوبیتتونو با اون حرفتون از دست دادین که آقا شهاب مغرور قصه ی ما در جوابش گفت:من خیلیم محبوبم.محبوبیتم کف خیابوناس.من دوست داشتنیمو ازین حرفا.(سومین اشتباه)
در طول جلسه شهاب جون باز با موضع قدرت و در جهت تقابل با دانشجوها چندین بار پیش رفت تا جایی که به غرض چند بار با زیر سوال بردن دانشگاه و به نوعی کوچک نشان دادن اون،خواست از اختلاف جایگاهش در مقابل دانشجو ها پرده برداره.(چهارمین اشتباه)
خلاصه سرتون درد نیارم.نقطه ی اوج جلسه جایی بود که یکی از دانشجو ها به درخواست خود شهاب رفت بالا و سوالشو مطرح کرد.بنده خدا که قصد و غرضی نداشتو می خواست با مقدمه چینی سوالیو مطرح کنه و اصلا از خود بچه های بسیج بود با رفتار تقابلی شهاب مواجه شدو شهاب قاطی کردو گفت من  وقتم داره تلف میشه باید برم جلسه ای نمی تونم بیشتر وایسم.(پنجمین اشتباه)
حالا نوع رفتار جناب آقای شهاب مرادی که واقعا در بین قشر جوان امروزی دوست داشتنی هست،از چند منظر اشتباه،غیر اسلامی و غیر انسانی بود.به طوری که کمتر کسی بعد از جلسه رفتار ایشون رو تایید کرد:
1- اشتباه اول:اگر شهاب مرادی میذاشت روال جلسه طبق اون چیزی که طرح ریزی شده بود پیش می رفت،هیچگاه همچین موضوعی پیش نمیومد.
2-اشتباه دوم:این جملش که هر چی میخواین بپرسین منو یاد این جمله حضرت علی که فرمودند:((سلونی قبل ان تفقدونی)) انداخت. درسته که شاید در نگاه اول نوع اداره ی جلسه نو به نظر می رسید ولی هرچه گذشت معایب طرح آقا شهاب بیشتر پدیدار شد.
3- اشتباه سوم: بیشترین جایی که حداقل برای من بیشتر تو ذوق می زد،این جمله ی ایشون بود که من هنوزم محبوبم.بذارید یه خاطره از امام تعریف کنم.حدود دهه ی 30 بود که یکی از علما خدمت امام می رسه و به امام میگه که هنوز برای برپایی انقلاب زوده و شاه و دستگاه در موضع قدرت قرار دارند.امام در جوابش می فرمایند که خیالتون راحت باشه و مردم پشت سر ما هستند.سال 57 وقتی انقلاب به سرانجام می رسه همون فرد وقتی دوباره به محضر امام میاد امام ،امام فورا به اون فرد میگن که:((فلانی یادته اون روز من همچین حرفیو زدم.اگر نمی زدم انقلاب ما زودتر به پیروزی می رسید.من اونجا حرف از مردم زدم ولی باید خدا می گفتم.))
بله عزیزان.شاید شهاب مرادی همون قدرت کلام همیشگی و اون فن بیانو داشت،ولی اون نفوذ همیشگیشو نداشت.چون خدا پشت حرفاش نبود.همش حرف از خود بود.همش حرف از محبوبیتش میان مردم بود.نه قدر و منزلت در مقابل خدا.خود بزرگ بینی،خود خواهی،غرور،غرور،غرور.شاید شهاب داخل تلویزیون به من نوعی نزدیک تر بود تا شهاب چند قدمی دیروز ما.
آدما میانو میرن.شاید همین به قول خود شهاب مرادی،تحقیر شدن دیروزش باعث عزت گرفتن بیش از پیش خودش بشه.ولی چیزی که مهمه اینه ما با همه ی خستگی کننده بودن جلسه ی دیروز یک درس بزرگ بگیریم.اینکه حتی شخصی به محبوبیت شهاب مرادی میتونه در عرض نیم ساعت اگر خدا پشت سرش نباشه محبوبیتشو از دست بده، به عبارتی دیگر:
مردی که مغرور شد/ خدا ازش دور شد....
خداحافظ

ارسال در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط محمد امین طالقانی
قالب وبلاگ