تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی

سلام

- بچه که بودم وحید که جلوم میشست از خانوم معلممون اجازه گرف بره دسشویی.خانوم معلم اجازه نداد.پنج دقیقه بعد بغلدستی وحید اجازه گرفت و گفت:خانوم اجازه ؟ وحید تو شلوارش جیش کرده...

- بچه که بودم یادمه اونقد ساکت بودم که گاهی راننده سرویس مدرسه فکر میکرد منو جا گذاشته.همیشه وسط حرفاش با بچه ها سراسیمه داد میزد:عرفان کو؟ منم باخنده نگاش میکردمو اونم تو آینه ماشینش منو که میدید میگف:آخه نه به این دوستات که سر منو میخورن،نه به تو که کسی ندونه فکر میکنه لالی.راننده سرویس بابای یکی از همکلاسیام بود.

- بچه که بودم یادمه یه روز برفی مدارس رو تعطیل کردن.من و بابام خبردار نشده بودیم و پیاده رفتیم تا مدرسه.بعضی بچه ها هم نفهمیده بودن و اومده بودن و داشتن برف بازی میکردن و آدم برفی درست میکردن.بابام گف بریم خونه،گفتم میخوام برف بازی کنم.بابامم گف که میره مدرسه ی خودش(پدرم معلمه)کاراشو انجام میده و نیم ساعت دیگه میاد دنبالم.کلی سفارش کرد که مواظب باشم سرما نخورم.آدم برفی ساخته شد و من دلم واسش سوخت،شال گردن و کلامو انداختم واسه آدم برفی.بابام از راه رسید و کلی دعوام کرد منم با گریه رفتم خونه.

- بچه که بودم یادمه زنعمو و دختر و پسراشو خیلی دوستشون داشتم.اما بابام اینا باهاشون قطع رابطه بودن.با اینکه سواد نداشتم شماره خونشونو حفظ بودم.تا توی خونه تنها میشدم زنگ میزدم به اونا و گریه میکردم که بابا و مامانم منو تنها گذاشتن خونه.اونام سریع میریختن خونه ما.وقتی بابام اینا برمیگشتن و میدیدن چه خبره از دستم عصبانی میشدن.انقد این کارو تکرار کردم تا بابام یه بار کمربند کشید و مامانم جلوشو گرفت و به الکی چند بار کمربندو زد به در ودیوار.دیگه خونه زنعموم زنگ نزدم.

- بچه که بودم یادمه دم عید که میشد یا روزای دیگه با داداش و بابام میرفتیم پشت تپه کنار خونمون.اونجا یه رودخونه بکر و قشنگ بود که همیشه خلوت بود.من و داداشتم سنگو افقی پرت میکردیم تو آب و لذت میبردیم.خاطرات اون رودخونه واسم جزو بهترین خاطرات بچگیه.همیشه فکرش بوی عیدو یادم میاره.

- بچه که بودم جمعه ها بعد از اخبار ساعت 2،با داداشم میخوابیدیم جلوی تلویزیون.اول کاشی کاشکی،بعدشم فوتبالیستا بعد از اونم نیم ساعت فوتبالیستا رو تفسیر میکردیم.

بچه که بودم واسه اولین بار دیکته شدم 19.بجای گیاهان نوشته بودم گیآهان.تمام راه خونه رو تو سرویس گریه کردم.خونه که رسیدم مامانم که ملاقه دستش بود اومد جلو در گف:عرفان چی شده؟گفتم دیکته شدم 19.منتظر بودم مامانم کتکم بزنه که گفت:فدا سرت آدم بخاطر نمره که گریه نمیکنه...

- بچه که بودم یادمه وقتی واسه اولین بار تو تیم فوتبال محله مون بازیم دادن یه پنالتیو گل کردم.شبش از خوشحالی تا نزدیکای صبح خوابم نبرد.

- بچه که بودم بابام بم گف اگه معدلم 20 شه برام پلی استیشن میخره.صبح روزی که میخواستم برم اولین امتحانمو بدم رفتم کمدو باز کردم تا جوراب داداشمو کش برم.دیدم یه پلی استیشن بسته بندی شده تو کمده.بابام از همون موقع خریده بودش.

اما مهم تر از همه بچه که بودم مسابقه دو گذاشتن.نفر اول بودم(اون موقع لاغر بودم اونقدر که همه تو مدرسه بم میگفتن عرفان چوب کبریت) که خوردم زمین.صورتم به آسفالت کشیده شد.بینیم پوستش پاره شد.هنوز جای بخیه ها رو بینیم هست.این تنها یادگاریه که از بچگیم برام مونده.

تو هم اگه دوس داشتی خاطره بگو

دوستون دارم

یا علی



ارسال در تاریخ یکشنبه 29 آبان 1390 توسط عرفان رحیمی
قالب وبلاگ