به نام خداوند جان و خرد///کزین برتر اندیشه برنگذرد


دوستان عزیز و عباسپوریهای نازنین سلام


مثل همیشه از ته اعماق روحم امیدوارم جان و خرد همتون خوب سالم باشه و امیدوارترم که همگی برای حفظ این سلامتی بکوشیم.در این زمینه دو توصیه دارم:
برای سلامتی جان:میوه و سبزی زیاد بخور...
برای سلامتی خرد:کتاااااب زیاااااااااد بخون و باور کن از تمام کتابای درسی برات مفیدتره...

بدون فوت وقت میدویم به سوی قصه:

یکی بود یکی نبود یکی هم همون دور و ورا میپلکید...

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد."


برداشتی از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئیلو"

منبع:سایت علمی دانشجویان ایران



سروناز اندرزگو!!!


واژه ها دنیای غریبی دارن...ما وقتی یه واژه رو به وجود میاریم و یه معنی بهش میدیم،فکر میکنیم که حالا دیگه اختیار اون واژه دست ماست در حالیکه اینطور نیست واژه ها میتونن هر وقت دلشون خواست معنیشونو عوض کنن و حتی معنایی متفاوت با ذاتشون داشته باشن...
مثال این حرف واژه ی "از دست دادنه" این عبارت به نوعی بار منفی داره یعنی هر کی میشنوتش یه جورایی ناراحت میشه و اتفاقات بدی رو که براش افتاده به یاد میاره در حالیکه همین عبارت میتونه شروع یه معجزه باشه شروع یه تحول...دقیقا مثل اتفاقی که برای این خانواده افتاد...
گاهی وقتی چیز بزرگیو از دست میدی به خاطر اینه که چیز بزرگتریو به دست بیاری...حالا اگه به خاطر اون از دست دادن فکر کنی همه دنیا تموم شده و دیگه راهی نداری ممکنه نتونی هدیه ای رو که به جای اون "از دست دادن" پیشکشت میشه رو بگیری...
گاهی "از دست دادن" مترادف "توانستنه" اگه فقط یه کم شکیبایی به خرج بدیم و کمی فقط کمی به نیروی عظیمی که ما رو به وجود آورده و هدایت میکنه باور داشته باشیم...اگه وقتی زمین میخوریم به جای گریه و زاری سعی کنیم از جامون بلند شیم و لباسامونو تمیز کنیم و به راهمون ادامه بدیم و مدام به نقطه ای که توش افتاده بودیم خیره نشیم شاید بتونیم راه طولانی ای رو که جلومونه ببینیم وبا توجه بیشتری به راهمون ادامه بدیم...


امیدوارم از خوندن این قصه لذت برده باشید...

سروناز قصه گو!!!

تا قصه ی بعد همه شما را به آفریدگارتان میسپارم...