تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
سلام...
دو روزی بود كه خانواده طبق معمول رفته بودن مسافرت و منم تو خونه تنها بودم...واسه اینكه حوصلم سر نره،زنگ زدم چن تا از بچه ها رو دعوت كردم كه آخرش محمد و امیرحسین اومدن خونمون...تو چن وعده غذایی كه مهمون داشتم،یه بار خودم غذا درست كردم،یه بار محمد از خونه سوسیس كالباس آورد،صبحونه رو هم شیركاكائو و كیك خوردیم...دیشب هم برای اینكه امیر قرصشو جا گذاشته بود و باید میرفت خونه،مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم...رفتیم نفری سه تومن دادیم و چلوكباب خوردیم...غذاش بد نبود...ولی خیلی خلوت بود...واسه بچه ها این خلوت بودنه سوال بود...گفتم اینجاها هنوز زندگی مردم سنتیه و عادت به رستوران اومدن ندارن...


گذشت...امروز صبح كه امیر و محمد ماشینو از حیاط آوردن بیرونو خداحافظی كردنو رفتن،دوستمو دیدم...از 4 سالگی با هم بزرگ شده بودیم...یه ساعتی دم در وایساده بودیم...
گفت:دوستات بودن؟گفتم:آره...گفت:غذا چی میخوردین؟ منم همینجوری واسش توضیح دادم...وقتی رسیدم به چلو كباب،حرفمو قطع كرد...گفت:رفتین رستوران؟چقد پول دادین...؟گفتم:پرسی سه تومن....گفت:سه تومن؟؟؟
(یادم رفته بود كه باباش از كار افتادست و كمیته امداد كمكشون میكنه...) سریع ماس مالیش كردم و گفتم:من كه پول ندادم...اون پسره كه ماشین داشت حساب كرد...ولی یه حس بدی پیدا كردم...شرمنده بودم ...حالا یادم اومد دلیل خلوت بودن رستورانو...
ساعت 8 شب بود...داشتم پیامك میدادم كه متوجه شدم شارژم تموم شده...رفتم بیرون شارژ بخرم...از جلوی همون رستوران رد شدم...یه زنه رو دیدم یه لباس خوشگل كرده تن سگش و دو سیخ جوجه خریده و داره میذاره تو دهنش...



راستش...قلبم درد گرفت...
گفتم:خدایا...بازم حكمتتو شكر...

پ ن 1:جای شما خالی بود...فقط درس خوندیم....یه ذره تیكن و PES بازی كردیم...خیلی كم فوتبال بازی كردیم....یه ذره والیبال بازی كردیم...خیلی كمتر خوابیدیم...كمتر از همه هم بحث كردیم... بحث سیاسی ، فلسفی ، ورزشی و...
شبها هم كه محمد از تاریكی استفاده می كرد و داستانهای اجنه رو واسمون تعریف میكرد...
پ ن 2:میدونم فردا گله میكنید...شرمنده...جای همتون خالی بود...
یا علی...


ارسال در تاریخ جمعه 13 آبان 1390 توسط امیر مسعود قالی باف
قالب وبلاگ