تبلیغات
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
وبلاگ دانشجویان ورودی 88 مهندسی عمران دانشگاه شهید بهشتی
سلام
 خب من امروز میخوام یه خاطره بگم در راستای همون طرح خاطره ها :

تحصبلات مهد کودک و آمادگی خود را با موفقیت تمام پشت سر گذاشته بودم و می بایست وارد دوره جدیدی به نام مدرسه میشدم

خب ورود به مدرسه حواشی خاص خودشو داشت و واسه یه بچه توو اون سن و سال یه دنیای جدید به حساب میومد
خلاصه وارد مدرسه شدیم بسیاری با مدرسه مشکلی نداشتند و عده ای هم مثل بغل دستی من که فامیلیشم جدی بود (نکنه همین رنگرز خودمون بوده ) به مثال ابر بهار گریه میکرد طوری که چوب نیمکت ور اومده بود
داستان ما از اینجا شروع میشه :
یه روز مدرسه میخواستن آش بدن تا پول مایع ظرف شویی که دیگو میخواستن باهاش بعدا بشورنم از دانش آموزا گرفتن ...
روز آش دادن هرکی باید یه ظرف میو ورد دیگه منم یه کاسه خوجل موجل از خونه ورداشتمو هیچی رفتیم آشو زدیم بر بدن :))
بعدش دقیقا حادثه رو یادم نمیاد به دلیل صغر سن اما خلاصه کاسه هه شکست ...

کاسه به نحوی عجیب از وسط دو نصف شد ... خلاصه من با کاسه شکسته راهی خونه شدم !
توو راه هی فک میکردم چه دروغی سوار کنم چی بگم مامانم دعوا نکنه و چی چی و ...

با توجه به موقعیت شکسته شدن کاسه که خیلی شیک از وسط شکسته بود تصمیم شومی گرفتم
از مدرسه که اومدم کسی خونه نبود و موقعیت عالی بود برای ایده من !
میخاستم جلو مامان بابام خودمو بزنم زمین و کاسه بخوره زمین اونم چی پشت در توو اتاقم بعد بیام بگم ای بابا کاسه هه شکست که

خلاصه قبل اینکه مامان بابام بیان چن بار تمرین کردم و خوردم زمینو سرعتمو کمو زیاد میکردم و موقعیت سوقول جیشی خودم رو بررسی کردم تا لحظه نهایی فرا رسید :

مامان اینا اومدنو نشستنو خستگی در رفتو و خب چی کار کردی چنتا بیس گرفتیو ازین حرفا که بحث رسید به آشو کاسه ...
- خب پس کاسه کو !
توو کیفمه الان میارم
:
جملم تموم شد رفتم توو اتاق کاسه رو برداشتم اومدم سمت در با نقشه قبلی پاهامو گله هم انداختمو انداختم خوردم زمین به همراه کاسه
گومپ چیش دین دین پواه دیس !!!!
- چی شد ؟
اه خوردم زمین


از بد حادثه بابام اومد توو اتاق :

- چیکا میکنی درگیری با خودت
هیچی بابا افتادم زمین کاسه شکست
- چی ؟! ( حالا بابای ما ام کاراگاه )
با نگاهی به من وقتی از زمین بلند شده بودم و نگاه به کاسه و خورده هاشو داستان گفت :
- مسخره اینکه شکسته بوده قبلا

هیچی دیگه فهمیدنو ما ام بندو به آب دادیمو دعوامون کردن که هیچی تا 2 هفته بدنم درد میکرد به خاطر اونهمه تمرین زمین خوردنی که کرده بودم تا طبیعی جلوه کنه ...!!!

امیدوارم خوشتون اومده باشه تا بعد


طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: کاسه زیر نیم کاسه،
ارسال در تاریخ یکشنبه 17 شهریور 1392 توسط احمد ابراهیم زاده
سلام 
می خوام بنوویسم ! دوباره ...
میام وبلاگ میبینم روزی 70 - 80 تا بازدید داره !
طولش نمیدم بریم سر اصل مطلب !
امروز انتخاب واحد ترم 9 من بود ! که برای اولین بار بعد 8 ترم ساعت 10 انتخاب واحد داشتم

این ترم یه فرقه دیگه ای با بقیه ترما داره ...
خیلیا دیگه نیستن ، نمیدونم چنتایی هستیم از آبفاییا اما فک کنم 8 تا نشیم !
یه تبریک به همه اونایی که ارشد قبول شدن !
شیرینی ام از بس ما گفتیم که دیگه زبونمون موو درآورد دادین دادین ندادینم دیگه ندادین دیگه چه میشه کرد

بعضیا مثل نبی جون میرن که م________رد شن و سربازی فقط کچل کردن یه عکس بدن من بذارم وبلاگ سوژه خنده داشته باشیم !

یه سری ا دخترا که ارشد دادن و قبول شدن یه سریا ام که بعد ترم 8 و فارغ التحصیلی نگاهشون به پاشنه دره که یه پسر گل و بلبل و نازنین سوار بر پورش سفید بیادو دس توو دست هم برن که ... دیگه نمیتونم ادامه بدم چشام پر شد
خب همه رو اشاره کردم دیگه موند یه سری از بچه های دیگه که منم جزو اونام ، بچه های شیطونی که درس نخوندن یا کار کردن یا در هر صورت درس براشون در وهله دوم بوده که در هر صورتشونم پرچمشون بالاستو خیلی گلن
بچه ها خوب وبد تموم شد ازون روزی که سر کلاس مغیثی اومدم پیش محسن قلی نشستم مهر که بیاد 4 سال میگذره !!!
من که سعی ام بر این بود کسی و اذیت نکنم و پشتش حرفی نزنم گرچه پشتم حرف زدنو اذیتمم کردن اما ازین جا اعلام میکنم هرکی ما اذیتش کردیم شوخی کردیم باهاش و یه کوچولو دسش انداختیم چه دختر چه پسر کینه از من به دل نداشته باشن که اصلا براشون خوب نیس چون شنیدم باعث دل درد میشه از ما گفتن ...!
اونایی که رفتن:
برید دنبال دلتون ، عشقتون هرکاری که دوس دارید بکنید توو قید و بند نذارید خودتونو ! محدوود نکنیید خودتونو ...!
هر چیزی که بهش علاقه دارید برین دنبالش که پس فردا افسوسشو نخورین !
یه جوری زندگی کنین که وقتی برگشتین به عقب دلتون نسوزه واسه کارایی که نکردین یا اشتباه انجام دادین  توو هر زمینه ای !
دختری / پسری رو دوسش دارین واقعا باش باشین نترسین هیچی نی همینه تهش زندگی عشقه توو اوج بدبختی نذارین مردم دلشون به حالتون بسوزه ...!
بزرگ شین سریع تا زیر دست و پای بزرگا له نشین !
خدا ام هس خوبه هوامونو داره !
شبیه وصیت نامه نوشتما
و اما اونایی که نرفتنو هستن خدمتشون عارضم شما کاری نکنید فقط به دقت منو نگاه کنین ببینین چیکا میکنم همونکارو کنید
میگن برای موفق شدن باید مثل آدمای موفق رفتار کردو کارای اونارو انجام  داد پس اونایی که موندن غمشون نباشه شانش اوردن من 10 ترمه ام حسابی وخ دارن منو نگاه کنن

خب بچه ها دوستای عزیز من اینجا یه ایده میدم هرکی دوس داش خوشش اومد بیاد پست بذاره !!!
بیاید خاطره های تلخ و شیرین اونایی که میتونین بگین و میشه و گفتو بذارید رو وبلاگ به صورتی که هر نفر یه خاطره خوب بذاره یه خاطره بد !!!
مثلا یه پست بذاره خاطره خوب یدونه پست دیگه خاطره بد اکی ؟!
بعد برید بگید احمد بده !!!
منم میخواستم یه خاطره بنویسم توو این پست که زیاد شدو یه ذره خستم کرد حالشو ندارم الان بعدا میذارم !!!
پیر شدم دیگه بابا الان من باید توو پارک سر کوچمون با پیر مردها شطرنج بازیکنم و غر بزنم نشستم دارم پست میذارم اینجا
بچه ها خاطره فراموش نشه دیگه فقط یه جوری قشنگ تعریف کنین که اگه خوب بود همه بریم روو هوا اگه بد بود حسابی از پا درمون بیاره...!
فعلا





طبقه بندی: درباره وبلاگ،
برچسب ها: خاطره،
ارسال در تاریخ شنبه 9 شهریور 1392 توسط احمد ابراهیم زاده
سلام به دوستان خوب همکلاسی و شاید همکاران جدید!!!!!!
خوبین همگتون؟
امیدوارم که باشین ! نباشین هم دعا میکنیم زودتر خوب شین:)
حقیقتش من هر از چند گاهی میام یه سری به این حا میزنم با این نیت یکی یه چیزی بگه
خبر جدیدی چیزی!!!!
پست جنجالی!!!!!!!!(یادتونه که پست مسعود اون گزینه ی سوسول ترین و خرخون و .................اینا یادتونه که؟) من توش باهوش انتخاب شدم؟)
خلاصه دیدم شماها حرفاتون ته کشیده گفتم من خودم بحرفم
از نتایج کنکور واستون بگم که یاداوری بکنم اون شعاری که بالا نوشته (پرچم بالاست) کماکان واقعیت داره:)
حامد و معین و امید اب شریف قبول شدن>(بگو ماشالله)
محسن قلی زاده  اب امیر کبیر( صلوات بفرست)
خانم شاهرخی هم دانشگاه تهران محیط زیست!
البته باید بگم منم خانم شاهرخی رو تو دانشگاه تهران همراهی میکنم (خودمم همون جا قبولیدم:):):))
بگو ماشالله
جواد حسینی رو نمی دومن اگه میدونین بگین
خوشبختانه یه چند تا زلزله و سازه امیرکبیر هم داشتیم(به ترتیب حسین منسوبی و حمید یزدانی)
اهان مدیریت ساخت هم داشتیم ، علی کارجی
البته خودتون هم میدونین که پرچم ابفا  بالاتره:):)
خلاصه کنم
واسه اونایی که میخوان کنکور بدن ارزوی موفقیت میکنم اوایی هم که میرن تو کار و اونایی هم که نمیرن ارزو سلامتی  موفقیت میکنم.



ارسال در تاریخ پنجشنبه 7 شهریور 1392 توسط محسن لطفی
اقای زیبا کلام سلام
لازم نیست که این نکته رو به شما تذکر بدم ولی بیان میکنم برای خواننده هایی که میخونن
اقای زیبا کلام شما  که با ادبیات سروکار دارین خیلی بهتر میدانید که توبه گرگ مرگه!!!
جناب کتر جرا فک میکنید کسی که گزشته ای نه خاکستری که سیاه داره باید این شانس رو داشته باشه که با رسانه ای که داره مسایل رو اون جوری رو که می خواد نشون بده؟
جناب دکتر شما دارید نظام های مردم سالار رو معرفی میکنید و مقایسه میکنید از جناب عالی بسیار بعید به نظر میرسه که ندونید سیستم انتخاباتی ایالات متحده برای انتخاب ریاست جمهوری چیه؟ منظورتون اگه یه سیستم مردم سالار دیگه بود لطف کنید مرقوم بفرمایید!
بله حق باشماست ای که شورای نگهبان در رد صلاحیت یک نامزد عبارت صلاحیت وی بر شورا محرز نشد اشتباه است
من حق را به شما میدهم و از جانب خودم این ادبیات را اصلاح میکنم:
شما هم میدانید که روند کار شورای نگهبان بر اصل بر براعت بودن است و میگردد دنبال  تخلفات و تعدی های از قانون!!!
به عبارتی این به این معنی است که حتما برای ریاست جمهوری شایسته نبوده ولی برای برخی امور دیگر نیز باید نشست و بررسی کرد
حق با شماست اقای دکتر اشکال از ادبیات شورای نگهبان است
جمله ی صحیح رو باید اینگونه بیان کنند که ایشان قطعا به درد سمت ریاست جمهوری نمیخورند
در جایی که شما دم از مردم سالاری و شایسته سالاری میدهید جایی برای احتامات بی فایده و تیکه پاره کردن ادبیات کلاسیک نیست ؛ اگر از همان روز اول با ایشان درست رفتار میشد الان چنین بحث های کمتر مطرح میشد



ارسال در تاریخ یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 توسط محسن لطفی

سلام به همگی دوستان خوبم كه دارن این متنو می خونن

اگرچه یه كم دیر شده با این حال میبایستی بگم عیدتون مبارك

امیدوارم همونی بشه كه می خواین

عارضم به حضورتون  ایام تعطیلاتم رو فعلا كار خاصی انجام ندادم  به جز یه كوچولو كوه نوردی وساخت یه چند تا كاردستی با چوب به نظرم چیزای شكیلی درست كردم یحتمل عكسشونو بعدا میزارم ببینین حال كنین:)

خلاصه جونم براتون بگه .......

هر كاری میكنم جونم چیزی نمیگه !!!!!!!!!!كاریشم نمیشه كرد :):):)

غرض فقط تبریك عید بود كه امیدوارم ژذیرای اون باشین

وسلام.



ارسال در تاریخ سه شنبه 6 فروردین 1392 توسط محسن لطفی
سلام نکته ای که هست اینه که به دلیل محدودیت توی اپلود کردن مجبور شدم این  فایل ها رو به سه قسمت تبدیل کنم  و لطفا هر سه رو دانلود کنید
در ضمن حجم فایل نسبتا بالا بوده ( مجموعاً حدود 350 مگا بایت) اونایی که به اینترنت پر سرعت دست رسی ندارن من شنبه هفته بعد(دوازدهم)  فایل ها رو میارم  اگه خواستند فلش مموری بیارن واسشون بریزم
واسه دانلود برید به ادرس لینک دانلود!!!
دانلود قسمت اول(93.7MB):
 لینک دانلود  بخش اول: http://www.mediafire.com/?d5r4ee04dv89h8f
دانلود قسمت دوم(136MB):
لینک دانلود بخش دوم: http://www.mediafire.com/?mmi4ckko5d1s27c
دانلود قسمت سوم(114MB):
لینک دانلود بخش سوم : http://www.mediafire.com/?mnj3cbc5yzkls9a



طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط محسن لطفی
زان یار دلنوازم، شکری است با شکایت

                                                 گر نکته دان عشقی، خوش بشنو این حکایت

بی‌مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم

                                                             یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

                                                        گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کان‌جا

                                                      سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت

هرچند بردی آبم، روی از درت نتابم

                                                     جور از حبیب خوش‌تر، کز مدعی رعایت

چشمت به غمزه ما را، خون خورد و می‌پسندی

                                                            جانا روا نباشد، خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود

                                                      از گوشه‌ای برون آی! ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

                                                     زنهار از این بیابان، وین راه بی‌نهایت...

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ

                                                            قرآن ز بر بخوانی، با چارده روایت



ارسال در تاریخ شنبه 4 آذر 1391 توسط محمد امین طالقانی

آن بهشتی رو كه عزم سیر در گلزار داشت

بر لبش شهد شكر در ذكر یا غفّار داشت

با زبان عشق رمز عشق را اظهار داشت

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

 

گفتم ای جان عاشقی را منشا ارشاد چیست

این بنای جاودان را بانی و استاد كیست

گفت مرغ روح در زندان تن آزاد نیست

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را شوق وصل یار بر این كار داشت

 

لاله رخسار گلگونش چو آتش بر بیاض

دولت بیدار عشقش را نباشد انقراض

رهروی كوی وفایش را نباشد ارتحاض

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاه كامران بود از گدایان عار داشت

 

ای خوش آن چشمی كه باشد آشنا با حسن دوست

می دهد آیینه ی دل را جلا با حسن دوست

محفل عشاق را باشد صفا با حسن دوست

در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن كز نازنینان بخت برخوردار داشت

 

گر قبول افتد كه طوف كعبه ی جانان كنیم

فخر بر خورشید و ماه و انجم و كیوان كنیم

بهر قربان در منای دوست جان قربان كنیم

خیز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنیم

كاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

 

ای دل از دنیا حذر كن پخته شو خامی مكن

خاك راه اهل دل می باش و خودكامی مكن

سر به پای راستان بگذار و نمامی مكن

گر مرید راه عشقی فكر بدنامی مكن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

جلوه ی عشق است یوسف را چراغ راه خیر

گر به چاه افكند خویشش ور برون آورد غیر

دل كه با حق آشنا شد خواه مسجد خواه دیر

وقت آن شیرین قلندر خوش كه در اطوار سیر

ذكر تسبیح ملك در حلقه زنّار داشت

 

از مقامش بر مشام جان وزد بوی بهشت

چون به گلگشت آمد آن گلچهر در گلزار و كشت

كلك مردانی به تضمینش خوش این طغرا نوشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه ی جنات و تجری تحتها الانهار داشت



ارسال در تاریخ جمعه 3 آذر 1391 توسط محمد امین طالقانی
مستان همه افتاده و ساقی نمانده

یک گل برای باغبان باقی نمانده

ساقی غریب و میکده می سوزد امشب

یک غنچه یاس گمشده می سوزد امشب

گل بوی زهرا می رسد از سوی مقتل

سوی بهشتم می برد گل بوی مقتل

امشب چکیده روی رگهای بریده

گلهای اشک بانویی قامت خمیده

آتش گرقته دامن طفلی سه ساله

سوی شهیدان می رود با آه وناله

در دست دژخیمی فتاده گوشواره

خون می چکد از گوشهای پاره پاره

اینجا جوانی هاشمی شد ارباً اربا

اینجا به گوش دل رسیده آه صحرا

ذریه آل عبا از یــــــاد رفتـــــــه

خاکستر پروانه ها بر باد رفته

اینجا کبوتر بچه ها تک تک پریدند

اینجا سر یک جوجه را تشنه بریدند

اینجا جدا گشتم خدا از نور عینم

دیدم در اینجا دست و پا می زد حسینم

یا علی


ارسال در تاریخ پنجشنبه 2 آذر 1391 توسط محمد امین طالقانی
از خداوند بخواهیم قبل از آنکه نعمتی را بر ما ارزانی دارد ظرفیت پذیرش نعمت را بما عطا نماید.

یكى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا كه در رئال مادرید صاحب ركوردهاى عجیب و غریبى شده، هفته قبل كارى كرد كه قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند.

ظاهراً «ایكر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یك رستوران رفته بود كه در آنجا با یك نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرك بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید:

«آقاى كاسیاس ... در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت كنى كه من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا كردیم!»

ایكر كاسیاس كه به سختى جلوى اشكش را مى گیرد از پسرك تشكر مى كند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و ... فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان «كاسیاس بزرگ» وارد مدرسه مذكور مى شود و در میان بهت وحیرت مسئولان مدرسه - و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گوید:

« من آمدم اینجا تا براى دعاهایى كه در حقم كردین كه پنالتى را بگیرم، شخصاً از شما تشكر كنم!»

بچه هاى مدرسه كه از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ایكر» حلقه مى زنند و با او عكس مى اندازند و امضا مى گیرند و ... كه ناگهان یكى از بچه ها به او مى گوید:

« آقاى كاسیاس تومیتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟»

ایكر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى كند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد كه هركدام به او یك پنالتى بزنند و ...

ایكر كاسیاس ۲ ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تك تك بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند و ...!!!
 


ارسال در تاریخ سه شنبه 2 آبان 1391 توسط امیر مسعود قالی باف

دوستان این متن رو که میخونید داستان نیست ! یک اتفاق کاملا واقعی است... امیدوارم درس باشه واسه همه ماهایی که رنگ و بوی انسانیت رو فراموش کردیم . . . و البته نقل قوله و از زبون خودم نیست .

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه ,,

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اینكه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم میدونم .

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور كه داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن كه دارن با خنده باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه كه ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همینطور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم میمیرم ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نكنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.



ارسال در تاریخ سه شنبه 2 آبان 1391 توسط محمد بهجتی

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم


شعر از : کیوان شاهچراغی



ارسال در تاریخ یکشنبه 23 مهر 1391 توسط محمد بهجتی
این مطلبو یه جا خوندم دیدم خیلی به حق گفته گفتم اینجام بذارم .

اینا چند تا از دروغ های رایج بین ایرانیاس : 

۱:کار که عار نیست!

۲:همه ادما زیبایی خاص خودشون رو دارن!


۳:پول که شخصیت نمیاره!

۴:علم بهتر از ثروته!

۵:فکر کردی چی ، مملکت قانون داره!

۶:تن آدمی شریفست به جان آدمیت, نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!

۷:تلاش کنی به هرچی که بخوای میرسی!

۸:پول چرک کف دسته!

۹:پدر مادر بچه هاشون رو به یک اندازه دوست دارن!

۱۰ بچه دختر ، پسرش فرق نداره!
    



ارسال در تاریخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط محمد بهجتی

ایستاده ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می جوی و می بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می کنی تا معده اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می برد و چنان کیفی می کند که اگر می توانست چیزی بگوید، حداقلش یک «آخیش!» یا «به به!» بود. حالا من ایستاده ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای اینکه خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می گیرد و بدون آنکه قبضی دستم بدهد می رود سراغ نفر بعدی. می ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده اند نگاه می کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می کنم و غذایم را می دهد، بدون آنکه حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل کار های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می روند. می روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده ام را به خاطر سپرده است. می شود 7200 تومان. یک 10هزار تومانی می دهم و منتظر باقی پولم می شوم. 3هزار تومان بر می گرداند. می گویم 200 تومانی ندارم. می گوید اندازهء 200 تومان لبخند بزن! خنده ام می گیرد. خنده اش می گیرد و می گوید: «اینکه بیشتر شد. حالا من 100 به شما بدهکارم!» تشکر و خداحافظی می کنم و موقع رفتن با او دست می دهم.

انگار هنوز هم از این آدمها پیدا می شوند، آدمهایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می گویم: «آخیش! به به!»

مصطفی خوش خنده




ارسال در تاریخ چهارشنبه 12 مهر 1391 توسط محمد بهجتی

سلام علیكم...

یك ماه پیش كه رفته بودیم اردو جهادی،یه نكته خیلی توجهمو به خودش جلب كرد...بذارید اول منطقه رو معرفی كنم...

منطقه اسمش ((ملك شاهی)) بود كه چیزی با مرز فاصله نداشت...همه كرد بودن...تو استان ایلام هم معروفه به ((لیان شامپو))...چون تقریبا همه تفنگ دارن اونجا...من خودم دیدم...البته هنور هم نفهمیدم كه چرا همه تفنگ دارن...ولی دارن دیگه...

 وسطای اردو بود كه یه جلسه ای با فرماندار داشتیم... به همراه حاجی فراهانی (اگه نمیشناسیدش به من ربطی نداره)  رفتیم تا شهر و دفتر فرماندار... همه مسئولای منطقه اومده بودن... معاون فرماندار،رئیس كمیته امداد،رئیس توانیر،رئیس آب و فاضلاب و یه سری مسئول دیگه كه یادم نیست ...

حاجی هی می گفت ایشون آقای قالی باف هستن...اون بنده خداها هم هی مارو تحویل می گرفتن...فك می كردن خبریه...

جلسه كه تموم شد حاجی از اونجایی كه خودش توانیریه،با مسئول توانیر صحبت كرد و خیلی تخصصی با هم داشتن صحبت می كردن...

كنار در وایساده بودم كه رئیس آب و فاضلابشون اومدو گفت:آقای قالی باف...می تونی واسمون پول جور كنی؟

گفتم:نه حاجی...ما این كارا از دستمون برنمیاد ولی اگه كارای طراحی و اینا داشته باشی می تونم با بچه های دانشگاه هماهنگ بكنم كه یه كاریش بكنم...

گفت:مگه كجا درس می خونی؟

گفتم:دانشگاه عباسپور...

گفت:ااااا؟من ورودی 77 عباسپورم...

شاخ درآوردم...

یه ذره از استادا پرسید و منم جوابشو دادم...قرار شد مزاحم بشه كه هنوز نشده البته...

حالا خلاصه مواظب باشید...عباسپوریا از مامورای وزارت اطلاعات قوی ترن...همه جا هستن و هیچج جا نیستن...


پ ن:اسم بزرگترین خیابون شهرشون هم شهید عباسپور بود...

یا علی...



ارسال در تاریخ جمعه 31 شهریور 1391 توسط امیر مسعود قالی باف
سلام...
جای شما خالی دیشب عروسی امین عزیز بودیم و حسابی رقصیدیم...یه مداح خوش صدا و بانمك اومده بود كه همه رو به وجد آورد...دیگه سرتونو درد نمیارم...عكس دیشبو می ذارم شاید به عنوان یادگاری بمونه...



خب غیر از این بچه هایی كه تو این عكس هستن،امین طالقانی هم بود كه داره عكس می گیره...
البته آقای مهندس هاشم زاده هم مث اینكه تو كارتشون اشتباها ساعت شروع مراسم 11 شب نوشته شده بود...بنابراین تو عكسا نبودن...
البته این عكس خوشگله نیست...قشنگ ترین عكسو تو ادامه مطلب گذاشتم كه یه ذره زحمت بكشین برین ببینین...
امین جون ایشالا خیلی خیلی خوشبخت بشی...از ته دل...
یاعلی


قشنگ ترین عكس///...
ارسال در تاریخ چهارشنبه 29 شهریور 1391 توسط امیر مسعود قالی باف
می دونید این هیولا چیه ؟ کیه ؟ 



.

.
.
.
.
خیلی بد بود نه ؟ این سر یه مورچه از نزدیکه با یکی از قویترین دوربین ها . 


!
طبقه بندی: گالری عكس،
ارسال در تاریخ یکشنبه 12 شهریور 1391 توسط محمد بهجتی
(تعداد کل صفحات:63) 1 2 3 4 5 6 7 ...

قالب وبلاگ