تبلیغات |
وبلاگ دانشجویان مهندسی عمران گرایش آبفا دانشگاه صنعت آب و برق تهران پرچم بالاست... درباره وبلاگ ![]() سلام به بچه های گل آبفا 88یی... در اصل این وبلاگ بهانه ای ست برای یکی شدن بچه ها،برای با هم بودن،پا به پای هم پیشرفت کردن،استفاده از توانایی های همدیگه و از همه مهم تر آموختن اتحاد و جمع گرایی که بدون حضور تک تک شما و فعالیتتون اهداف ما عملی نمیشه... به امید تعالی روز افزون تموم آبفایی ها در عرصه علم و دانش... مدیر وبلاگ : anjomane weblog nevise abfa88 مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ نویسندگان
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محسن لطفی
سلام از معجزات قرن حاضر این است که سی نفر از بی آر تی پیاده می شن ۵ نفر سوار، پر میشه.
اللهم انی اعوذ بک من علم لا ینفع اوهوم... ]وقتی 5 دقیقه است که استاد دارد چشمتوچشم جواب سؤالت را میدهد و تو 5 دقیقه است مطلقاً هیچ ایدهای نداری که این لندهور دارد در مورد چه کوفتی این همه با آب و تاب صحبت میکند[ البت بلا نسبت اونایی که واقعاً استادن!!! - ببینم صمدی! برا چی سر کلاس گچ پرت کردی؟! - آقا به خدا ملکی بهمون گفت آقا. - ملکی بگه خودتو بنداز تو چاه، میندازی؟! [و با طرح این سوال، تحولی بزرگ در زندگی صمدی شکل گرفت. او سالها بعد به یکی از مدیران موفق جامعه تبدیل شد [ یادم رفت بگم دارم پمپ می خونم!!!! نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : عرفان رحیمی
دوستان این متن رو محمد نوری نوشته که چون عضو سایت نبود و مطلبش هم طولانی بود از من خواست براش ارسال کنم. اول سلام دوم صمیمانه عذر میخوام سوم بخدا به پیر به پیغمبر این برنامه بجز 2 تا شعری که من خوندم و روایتی که بعد از صلوات کم جون حضار بصورت بداهه ای یادم اومد و مطرح کردم هیچ چیز دیگش روی برنامه ریزی من پیش نرفت یا بهتره بگم شهاب نگذاشت و نخواست پیش بره (علی رغم تمام هماهنگی های قبلی ) و باید بگم که خودشم نفهمید چیکار کرد!!! بخدا برای تک تک دقایق برنامه و نحوه ی سوئیچ کردن مطالب به مطالب مورد نیاز بچه ها فکر کرده بودم (بیش از 70 ساعت)!!! اما....اما وقتی شهاب گفت من پارتنر (همکار مجری) نمیخوام اگه دقت کرده باشین من نزدیک گوشش گفتم حاج آقا اجازه بدین من باشم اینجا تا جلسه رو مدیریت کنم که از دستمون خارج نشه. اونم چیزی نگفت و فکر کردم یادش اومده که پشت تلفن چه چیزایی بهش گفته بودم ولی بعد از اینکه رای گیری کرد 2 چیز توی ذهنم اومد: 1- شاید دانشجوها دوست ندارن وقتی سوالاتشون رو مطرح میکنند یک نفر از بچه ها (مجری) توی چشماشون نگاه کنه! 2- شاید شهاب انقدر توانایی داره که جلسه رو مدیریت کنه و بحث به حاشیه نره . قابل توجه دوست عزیزم امین آقای طالقانی گل؛ نه یک سر سوزن لرزه بر اندامم افتاد و نه ناراحت شدم (وکفی بالله شهیدا) چون این جلسه رو برای پاسخ به سوالات دانشجویان محترم تدارک دیده بودم و وظیفم بود به خواسته هاشون احترام بذارم یعنی اصلا بحث ترس و واهمه ای نبود که بخوام مثل موش فرار کنم برم پایین بلکه بحث احترام به نظر حضار محترم بودش. باید عرض کنم که از همون اول که آقای شهاب مرادی جلسه رو با پاسخ هرچند مختصر به سوال نامربوط شروع کردند و برخلاف توافقات قبلی ، با پرسش و پاسخ و نه صحبت راجع به فواید روانشناختی (نه مذهبی) رابطه دوستی با جنس مخالف ، برنامه رو شروع کردند در همین جا اشتباه بزرگی رو مرتکب شدند و جلسه به حاشیه رفت. خلاصه بگذریم و سرتون رو درد نیارم. آقای مرادی باید: 1- از دانشجویان فرهیخته عباسپور بابت تاخیر ، عذرخواهی رسمی می کردند (که بعد از مراسم مدعی شدند که فراموش کردن!!!). 2- براساس توافقات قبلی ، پیرامون بحث ، ابتدا صحبت می کردند و سپس به سوالات مرتبط با موضوع عزیزان پاسخ میدادند. 3- در مدیریت و کنترل جلسه هوشمندی بیشتری به خرج میدادند. 4- تا ساعت 30/18 پاسخ سوالات دانشجویان فهیم دانشگاه شهید عباسپور رو میدادند. 5- صف بندی جبهه مقابل و مخالف رو انجام نمیدادند. 6- به سوالات نامربوط مانند اسکار و ... پاسخ نمیداند. در پایان جلسه من تا ساعت 30/19 در پارکینگ دانشگاه با آقای مرادی بحث ، دعوا ، شکایت و... کردم و به طرفداری از دانشجویان محق پرداختم که نهایتا ایشون اشتباهاتشون رو پذیرفتند و خواستار برگزاری جلسه مجدد با دانشجویان بمنظور عذرخواهی از آنها و اینبار پاسخ محترمانه به سوالات آنها بدور از جدل و با رعایت ادب و احترام بیشتر شدند. در پایان برخی از دوستان رو به تفکر و تعقل همراه با منطق و نه توهم دعوت می کنم (آخه جمله ی "بسیج به شهاب مرادی یک میلیون و پانصد هزار تومن پول داده" از کجا اومده!!!) اصلا عقل حکم میکنه که ما بابت بی احترامی به دوستانمون و خراب کردن جلسه ای که براش یکماه زحمت کشیدیم پولی رو به کسی بدیم؟؟؟!!! این عزیزان اصلا می فهمند که یک میلیون و پانصد هزار تومن یعنی چی؟؟؟!!! ببخشید سرتون رو درد آوردم. قیام لله شکست ندارد. من کان لله کان الله له. نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد امین طالقانی
سلام به همه ی بچه های آبفا 88 ای،9ای،10ای،اونایی که میخوان آبفایی شن،اونایی که آبفایی بودن،اصلا هر کسی که اسم آبفا رو یدک می کشه.حتی مطیعی ![]() فکر کنم این اولین پستی باشه که بعد تاهل،براتون میذارم،(جوون بودیما )میخوامم یک شروع تازه داشته باشیم در حد بنز.سوژه هم بهتر از قضیه ی دیروز شهاب مرادی گیر نیاوردم که نیاوردم.کلیم تو دانشگاه همه جا بحثش بود.به قول محسن داغون شدیما.ایهی ایهی ایهی-جدی باش.جدی باش.این کارا ازت گذشته. -چشم ببخشید. خوب.وارد اون مکالمه بالا نشین که خصوصی بود. بریم سر اصل مطلب.دیروز طبق تبلیغات گسترده ای که بسیج انجام داده بود،جناب آقا شهاب قصه ی ما البته با نیم ساعت تاخیر وارد جلسه شدند و پس از کشمکش های فراوان با مجری دوست داشتنی برنامه که یک شعر زیبا با ردیف بسم الله الرحمن الرحیم و با احساسی که یاد عمو خسرو افتادیم خوندند،وارد اصل جلسه شدند.تا رفت شهاب بالا و پشت سرش محمد نوری(یک کف مرتب، ![]() ![]() آقا حرمت جلسرو نگه دار )و مستقر شدند،ناگهان شهاب،با یک ابهت در حالی که انگشت اشارش به آی مجری قصه بود،خطاب به جمعیت گفت:این کیه؟؟؟؟؟ طوری که چهار ستون مجری لرزید مثل ،مثل آهان موش رفت پایین.(اولین اشتباه)بعد آقا شهاب یه دفه مثل پلنگ پارک ملت عبا از تن به در کردو در حالی که جمعیت خواستار بعدیش بودند شروع به ارائه ی صورت جلسه کرد.ایشان با یه استیلی که بعدا میگم شبیه چی بود:گفتند هر چی دوست دارید بپرسین؟(دومین اشتباه) اولین سوال: -چرا شما راجع به اسکار... -بعدی.من بگم.تو جلسه هام هرگاه سوالی غیر مربوط باشه ، با توافق حاضرین جلسه با هم میگیم بعدی. دانشجوها هم جوگیر همگی گفتن بعدی.بعد دانشجویی که اون سوالو کرد گفت:خوب شما محبوبیتتونو با اون حرفتون از دست دادین که آقا شهاب مغرور قصه ی ما در جوابش گفت:من خیلیم محبوبم.محبوبیتم کف خیابوناس.من دوست داشتنیمو ازین حرفا.(سومین اشتباه) در طول جلسه شهاب جون باز با موضع قدرت و در جهت تقابل با دانشجوها چندین بار پیش رفت تا جایی که به غرض چند بار با زیر سوال بردن دانشگاه و به نوعی کوچک نشان دادن اون،خواست از اختلاف جایگاهش در مقابل دانشجو ها پرده برداره.(چهارمین اشتباه) خلاصه سرتون درد نیارم.نقطه ی اوج جلسه جایی بود که یکی از دانشجو ها به درخواست خود شهاب رفت بالا و سوالشو مطرح کرد.بنده خدا که قصد و غرضی نداشتو می خواست با مقدمه چینی سوالیو مطرح کنه و اصلا از خود بچه های بسیج بود با رفتار تقابلی شهاب مواجه شدو شهاب قاطی کردو گفت من وقتم داره تلف میشه باید برم جلسه ای نمی تونم بیشتر وایسم.(پنجمین اشتباه) حالا نوع رفتار جناب آقای شهاب مرادی که واقعا در بین قشر جوان امروزی دوست داشتنی هست،از چند منظر اشتباه،غیر اسلامی و غیر انسانی بود.به طوری که کمتر کسی بعد از جلسه رفتار ایشون رو تایید کرد: 1- اشتباه اول:اگر شهاب مرادی میذاشت روال جلسه طبق اون چیزی که طرح ریزی شده بود پیش می رفت،هیچگاه همچین موضوعی پیش نمیومد. 2-اشتباه دوم:این جملش که هر چی میخواین بپرسین منو یاد این جمله حضرت علی که فرمودند:((سلونی قبل ان تفقدونی)) انداخت. درسته که شاید در نگاه اول نوع اداره ی جلسه نو به نظر می رسید ولی هرچه گذشت معایب طرح آقا شهاب بیشتر پدیدار شد. 3- اشتباه سوم: بیشترین جایی که حداقل برای من بیشتر تو ذوق می زد،این جمله ی ایشون بود که من هنوزم محبوبم.بذارید یه خاطره از امام تعریف کنم.حدود دهه ی 30 بود که یکی از علما خدمت امام می رسه و به امام میگه که هنوز برای برپایی انقلاب زوده و شاه و دستگاه در موضع قدرت قرار دارند.امام در جوابش می فرمایند که خیالتون راحت باشه و مردم پشت سر ما هستند.سال 57 وقتی انقلاب به سرانجام می رسه همون فرد وقتی دوباره به محضر امام میاد امام ،امام فورا به اون فرد میگن که:((فلانی یادته اون روز من همچین حرفیو زدم.اگر نمی زدم انقلاب ما زودتر به پیروزی می رسید.من اونجا حرف از مردم زدم ولی باید خدا می گفتم.)) بله عزیزان.شاید شهاب مرادی همون قدرت کلام همیشگی و اون فن بیانو داشت،ولی اون نفوذ همیشگیشو نداشت.چون خدا پشت حرفاش نبود.همش حرف از خود بود.همش حرف از محبوبیتش میان مردم بود.نه قدر و منزلت در مقابل خدا.خود بزرگ بینی،خود خواهی،غرور،غرور،غرور.شاید شهاب داخل تلویزیون به من نوعی نزدیک تر بود تا شهاب چند قدمی دیروز ما. آدما میانو میرن.شاید همین به قول خود شهاب مرادی،تحقیر شدن دیروزش باعث عزت گرفتن بیش از پیش خودش بشه.ولی چیزی که مهمه اینه ما با همه ی خستگی کننده بودن جلسه ی دیروز یک درس بزرگ بگیریم.اینکه حتی شخصی به محبوبیت شهاب مرادی میتونه در عرض نیم ساعت اگر خدا پشت سرش نباشه محبوبیتشو از دست بده، به عبارتی دیگر: مردی که مغرور شد/ خدا ازش دور شد.... خداحافظ
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد بهجتی
![]() تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه دربر داشتن صبح، از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه ، چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاك و اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلك بال در بال كبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمان یافتن شوكت و فر سكندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملك هستی را مسخر داشتن بر تو ارزانی كه ما را خوشتر است لذت یك لحظه مادر داشتن روز مادر به همه مادرها مبارک ! مادران همیشه موندنی هستن !
![]() نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محسن لطفی
چند وقت پیش تاریخ امتحان مشخص شد ومام رفتیم از هم کالاسیمون جزوه گرفتیم
جزوش 70صفحه ای می شد امتحانش هم اپن بود و قرار بود یه قسمت از تصفیه خونه
رو طراحی کنیم اقا مام نخوندیم نخوندیم گفتم شب امتحان می خونیم دیگه!!! دیشب که شب موعود بود پیش خودم گفتم از 8 شب تا 10 می خوابم بعد تا صبح تمومش میکنم اقا 10 بیدار شدم نماز خوندم گفتم حالا چه کاریه تا 12 می خوابم بعد اقا ساعت دو شد گفتم چهار بعد از نمازه و دیگه عمرا بخوابم اقا تا طرفای شیش خوابیدم بیدار که شدم رفتم سراغ جزوه چشت روز بد نبینه اقا چشمم که به جزوه افتاد ها اقا داغون شدیم گفتم اینو کی بخونه و .... اقا یه یه ساعتی خوندم گفتم یه ربع استراحت کنم (میتونید حدس بزنید چی شد دیگه) اقا 9 و 35 دقیقه صبح که بیدار شدم با خودم گفتم اب از سرت که گذشت برو سر جلسه نهایتاً از رو جزوه سریع مطلبو میفهمی و جواب میدی خیر سرت حل تمرین ،حل تمرین توماس بودی!!! اقا رفتم سر جلسه زرتی از کلر زنی سوال اومده بود مام رفتیم سراغ جزوه اقا چشت روز بد نبینه اقا نوشته بود کلر زنی برای کلر زنی باید موراد زیر را مد نظر گرفت 1 ساختمان کلر زنی 2. تجهیزات . 3. حالا یه چیزی نوشته بود حالا اینارو تو صفحه 70 نوشته بود بقیشهم احتمالا توی صفحه 71 بود اقا داغون شدیم اقا!!! حالا جریانو تو سلف واسه بچه ها گفتم یکیشون برگشت گفت پسر عجب شانسی اوردی که جزوه رو نخوندی اقا داغون شدیم اقا......... نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : امیر مسعود قالی باف
سلام... خیلی وقت بود دلم می خواست یه ذره باهاتون درد دل کنم... نمی دونم از کجا شروع شد ولی... یادتونه ... وقتی سر گپ دخترا دعوامون شد امین طالقانی تریبون آزاد گذاشت و بحثو جمعش کرد...؟ وقتی سر بیرون رفتن مشکل داشتیم ، عرفان تریبون آزاد گذاشت و با بحث همه چی رو حل کردیم...؟ وقتی خانوم جایز مسابقه مشاعره داشت ، همه بچه ها جمع شده بودن تو آمفی...؟ یادتونه... چهارشنبه ها صبح می ر فتیم فوتبال...؟ هر هفته می موندیم خوابگاه و تا صبح هفت خبیث و مافیا بازی می کردیم...؟ تو سلف سه تا میز به هم می چسبوندیم...؟ من که یادم نمی ره... الان نمی دونم چرا اینجوری شدیم... من با احمد مشکل دارم،احمد با امیر،امیر با فرزاد،فرزاد با امین،امین با نبی،نبی با عرفان،عرفان با... بیخیال... راستش دیروز خیلی دلم واسه امین سوخت... هیشکی نمی دونست واسه شورای صنفی کاندید شده ... بچه به خدا دلم از دست تک تکتون گرفته... همتون یه جوری دوستاتون رو فراموش کردین ... یکی به خاطر درس ، یکی به خاطر انجمن لعنتی عمران ، یکی به خاطر کار ، یکی به خاطر ز... بازم بیخیال... از دست خودم که دلم خونه... فقط یه چیزی: کور بشه اون چشمی که جو بچه های آبفا رو نمی تونست ببینه... بیخیال... یاعلی... پ . ن. :این پست واسه پشت سر هم حرف زدن نیست... فقط حرف دلم بود... البته هنوز خیلی حرف مونده ... ولی بیخیال... نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : امیر مسعود قالی باف
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی
را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و
غمگین ، پله های رو به پایین با نگاهی سر
شکسته،چشمهایی پینه بسته صندلی های
خمیده،میزهای صف کشیده عصر جدول های
خالی، پارک های این حوالی رو نوشت روزها
را،روی هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده
ام را،با غبار آرزوها روی میز خالی
من، صفحه ی باز حوادث نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : احمد ابراهیم زاده
جمعه 1 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : امیر مسعود قالی باف
سلام... یادمه پیش دبستانی كه بودم،یه روز با رفیقم گوشه حیاط نشسته بودیم...آخه آخرین روزای كلاس بود... گفتم چی میشه اگه همیشه با هم باشیم...گفت:همیشه با همیم،میریم دبستان،راهنمایی،دبیرستان،دانشگاه،بعد زن می گیریم... 4تایی می ریم می گردیم... اون موقع خیلی دلم خوش بود... قبول كردم و دویدیم تا شاید واسه آخرین بار سرسره بازی بكنیم... یادمه تو دبستان... یادمه تو راهنمایی... یادمه تو دبیرستان... هم این دیالوگ با افراد جدیدی تكرار می شد و هر بار هم بدون كسب تجربه از دفعات قبل،از شنیدن جمله " ایشالا با هم هستیم" خوشحال می شدیم... تو این سه سال دانشگاه هم این جملات چند بار واسم تكرار شده ... من هم تایید كردم ... ولی میدونم كه آخرش من می مانم و تنهایی... یا علی نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : عرفان رحیمی
سلام و عرض تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه سالها پیش یه هیئتی میرفتم ك خیلی اهل دل بودن.مداح و سخنرانش یه نفر بود.یه مدیر مدرسه اهل دل كه مراسمو تو خونه ش میگرفت.خلاصه خیلی حال میداد.با اینكه شامم نمیدادن همیشه خونه پر میشد و بیرونم آدم میشست.خلاصه اوضاع طوری شد كه سالها نتونستم اون هیئت برم چون خونه مون عوض شد و راهم دور شده بود.همیشه فك میكردم اونقدر آدم بدی شدم كه لیاقت رفتن به اون هیئت رو ندارم. تا اینكه ... قبل عید فهمیدم چند نفری از اون هیئت دستگیر شدن به خاطر راه اندازی یك گروه انحرافی.زوجهایی كه بچه دار نمیشدن میرفتن پیششونو اینا دعا میكردن كه بچه دار شنو ... خلاصه همیشه یه علامت سوال تو ذهنم درباره این موضوع بود تا اینكه امروز صب تو مدرسه صحبتش شد و فهمیدم كه همكارا هم ازین جریان مطلعن. موقعی كه داشتم از دفتر دبیران بیرون میومدم یكی از همكارا كه معلمم بوده زد پشت سرمو گفت عرفان میدونی چرا به انحراف كشیده شدن؟ گفتم نه؟ گفت چون مسیر رو بدون روحانیت جلو رفتن.نه این آخوندایی كه یه سال درس میخونن و هزار تا منبر میرنا،منظورم روحانیت به معنای واقعی كلمه ست... دوستون داریم یا علی نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 27 فروردین 1391 :: نویسنده : عرفان رحیمی
سلااااااام به همگی راستش این عیدی كه گذشت فرصت خوبی بود كه یه ذره مهمونی بازی كنیم.راستش سه سالی هست كه به دلایل مختلف نتونسته بودم عیدها به مهمونی برم.چون خونه نبودم.دو سال قبلشم مسافرت میرفتیمو از عید دیدنی با فامیل پدرم خیلی خبری نبود.اما این عید این فرصت فراهم شد اما ... با قبلنا مهمونیامون خیلی فرق كرده بود. نمیدونم این فرقا خوب بود یا بد اما من دوسشون نداشتم.میگی چی؟ مثلا قبلنا یادمه كه عروسای فامیل حتی اگه به حجاب هم اعتقادی نداشتن به احترام بزرگترای فامیل كه تو مهمونی بودن یه چیزی سرشون میكردن.اما عروسای تازه وارد ... مثلا یادمه قبلنا تو مهمونیامون همه میومدن.اما امسال دیدم فامیل هزار تیكه شدن.سر مسائل مختلف قطع رابطه كردنو هرجا این دعوته اون یكی نمیاد و هرجا اون دعوته این یكی نمیاد. مثلا یادمه قبلنا نهایتا دو مدل غذا برای شام درست میكردن اما امسال لا اقل 4 نوع غذا روی میز بود كه البته بعضی خونها به 5 تا 6 تا هم میرسید. مثلا یادمه بچهای كوچیك تو اتاق میرفتنو اونقدر تو سر و كله هم میزدن كه سر و صداشون مهمونیو تحت تاثیر قرار میداد ولی امسال وقتی در اتاق بچه ها رو باز كردم دیدم دو تاشون دارن آهنگای برو بكسو بلوتوث میكنن و اون دو تا هم دارن با آیپاد بازی میكنن و یه نفرم اصلا تو اتاق نیومده و پیش مامان باباش تو مهمونی نشسته. مثلا یادمه تو مهمونیامون سفره مینداختن اون سرش ناپیدا همه دور هم میشستیم غذا میخوردیم اما الان غذا ها رو میذارن رو میز هر كی میكشه و میره هرجای خونه كه دوس داره میشینه و مثل لشگر شكست خورده شدن ... مثلا ... اه ول كن بابا ... یادم باشه عید بعد مثل عیدای قبلی سر خودمو گرم كنم و خونه نباشم... دوستون داریم یا علی نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: نویسنده : امیر مسعود قالی باف
چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود… بچگیمونم كه دوران جنگ بود… دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… عاشق شدیم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد... ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد... خواستیم ازدواج کنیم مهریه ها همه سال تولد شد خواستیم پرداختش کنیم راحت شیم سکه گرون شد ازدواج كردیم تورم كمرمونو شكست و روزگارمون سیاه شد... نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : امیر مسعود قالی باف
سلام... چند شب به مناسبت شهادت شهید آوینی یه مركزی یه جشنی!!! برگزار كرده بود...از طرف دانشگاه هم حدود سی نفر از بچه ها رفته بودن كه حقیر هم جزوشون بودم...طبقه اول سالن جا نبود رفتیم طبقه دوم... دكتر حسن رحیم پور ازغدی و علیرضا خان افتخاری از مهمانان ویژه این مراسم بودن...اولش آقای افتخاری اومد بالا كه شعر بخونه...همه عباسپوریا از طبقه دوم آویزون شده بودن كه ببیننش... بالاخره عباسپوره دیگه... یه ذره صحبت كرد و بعدش شروع كرد به خوندن...سه تا شعر خوند...شعراش ترتیب صعودی (شاید هم نزولی) داشت... یعنی اگه چهارمی رو می خوند،روح مرحوم هایده شاد می شد... بعد كه افتخاری رفت پایین ، رحیم پور اومد بالا...تا اومد پشت میزش بشینه ، یكی از دوستان عباسپوری از بالا داد زد كه : ((چقد چاق شدی...)) تقریبا كل طبقه دوم داشتن جمع ما رو نگاه می كردن... بالاخره عباسپوره دیگه... دو دیقه از سخنرانی رحیم پور كه گذشت،بچه ها حوصلشون سر رفت... ورق A4 آوردن و روش نشستن و شروع كردن به خاطره تعریف كردن...بالاخره عباسپوره دیگه... داشتیم واسه شام می رفتیم طبقه پایین دیدیم بسته فرهنگی می دن...توش یه كتاب بود... وقتی شام تموم شد دیدیم بسته های فرهنگی بچه های ما پر شده بود از پرتقال و خیار ... بالاخره عباسپوره دیگه...یا علی نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 20 فروردین 1391 :: نویسنده : امیر مسعود قالی باف
سلام... ![]() تو اگر می دانستی خنجر خوردن از دست رفیقان چه زخمی دارد،از من خسته نمی پرسیدی ... كه چرا تنهایی؟؟؟ بابا یه خورده بیاین به وبلاگ سر بزنید دیگه...خیر سرمون جلسه گذاشتیما... یا علی نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 25 اسفند 1390 :: نویسنده : احمد ابراهیم زاده
چهارشنبه سوری :فرصتی بسیار مناسب و طلایی برای افرادی که زیاد مایل نیستند بهار سال آینده رو مشاهده کنند. برای نیل به این هدف نیز به هر در و دیواری چنگ میزنن و تا 95% سوختگی مشاهده شود ...! البته بسیاری هم سیستم
های میزونی رو ماشینشون دارن که ته کوچه بساط میکننو به جشن و پایکوبی مشغول میشن که به هیچکسم
آسیبی نمیرسه و خیلی کم خطر تره اما باز چون اون وسط ممکنه بعضی ها شیطونی کنن پلیس مواظبشونه تا کسی اون
وسط با کبریت بازی نکنه ...! جلو کشیدن ساعت:سنتی قدیمی که واقعا عذاب آوره چون انگاری یه ساعت رو این وسط
هاپولی میکنن خو شاید یکی بخواد بخوابه همون 1 ساعت ام واسش یه ساعته خو مسافرت نوروزی :ترفندی برای جیم شدن از دست مهمانان نوروزی.
فرصتی طلایی برای مأموران راهنمایی و رانندگی که هرکدام در مدت کمتری برگه های
جریمشون رو تموم کنن … البته نه برای جریمه کردن بلکه برای ارشاد رانندگان خطاکار و اعمال قانون و اخذ سووییچ عیدی :انگیزه اصلی برای رفتن به خانه اقوام. دادنش برخلاف گرفتنش بسیار سخت است . معیاری کاملا مناسب و علمی و اثبات شده برای سنجش این که هر فرد چقدر دوستتان دارد ...! بزرگی عدد روی اسکناس
ارتباط کاملا مستقیم به علاقه ای که به شما دارند داره شک نکنیید شک نکیید 500
تومنی با 5000 تومنی با 50000 تومنی دقیقا
میتونه به ترتیب از طرف عمه ، مادر پدر ، مادر مادر باشند ...! جشششنواره فیلمهای نوروزی
تلویزیون:یک عالمه فیلم سینمایی شامل ۳ تا ماتریکس، یک دونه مرد عنکبوتی و… همچنین پخش
جومانجی برای هزارمین بار و البته بعضی از فیلم های روز دنیا که 3 ساعت روی پرده
سینما و 68 دقیقه در تلویزیون ایران پخش می شوند ...! سیزده به در : روزی که جماعت از خانه هایشان به مقصد کوه، دشت و در و بیابان خارج می شوند. روزطلاییدزدان عزیز. روزی
که به جنگل می رویم و در آنجا آشغال می ریزیم، شاخه های درختان را می شکنیم و
طبیعت را از بین می بریم شاید به همین علت در تقویم، نام سیزده به در را “روز
طبیعت” گذاشته اند. انواع دخانیات توو این روز شدیدا جواب است بالاخص قلیون اونم
قلیون ممد بهجتی که مرگ نداره ...! یاد آور میشوم که در این روز دختران البته از
نژاد غیر عباسپوری با میل بافتنی و میل قلاب بافی و خلاصه دست و پا به جون چمن و
سبزه ها میفتن و تمرین گره ملوانی می کنند تا ... دیگه نگم دیگه میگن خجالت
میکشییم ...! چهارده فروردین:یکی از روزهای سخت سال، روزی که
تمام لشگر کرختی و سستی و تنبلی در مقابل تلاشو کوشش و چمدونم درس خوندن و یونی اومدن صف آرایی می کنه و محل
این جنگ در رخت خواب بوده و شیپور جنگو ساعت بالا سر افراد میزنه ...! نوروزه دیگه ...! پیشاپیش سال نو مبارک سالی توام با موفقیت
های درسی و مادی و معنوی و ازدواج ها و پارک طالقانی ها و طراحی تصفیه خانه و پمپ
ها و تصفیه لجن برای همتون آرزومندم ...
نوع مطلب : طنز، برچسب ها : بای، دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد بهجتی
![]() فقط اینقد دیگه تا عید مونده . . . عید همگی مبارک نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد بهجتی
مادر ترزا کیه؟ می تونم بگم زنی که خودش رو وقف بشریت کرد و حرف هایی که زده شعار نیست و خودش عمل کرده. بیشتر توضیح نمی دم چند تا از جملاتش رو می ذارم تا همه استفاده کنیم : (بقیش تو ادامه مطلبه) ![]() اگر میخواهیم پیام عاشقانهمان دریافت شود، باید آن را مخابره كنیم [=بفرستیم]. اگر میخواهیم چراغی را روشن نگه داریم، باید مُدام در آن نفت بریزیم.((مادر ترزا)) اگر میخواهید برای ایجاد آشتی در جهان، كاری انجام دهید، به خانهتان بروید و خانوادهتان را دوست بدارید.((مادر ترزا)) محبتآمیزترین واژه در دنیا، واژهی نامهربانانهای است كه هرگز بازگو نشود.((مادر ترزا)) انسانها را از دور دوست داشتن، كار دشواری نیست. دوست داشتن آنهایی كه به ما نزدیك هستند، كار دشواری است. بخشیدن یك كاسه برنج برای سیر كردن یك گرسنه، بسی آسانتر از كاهش تنهایی و درد و رنج انسانی رانده شده در خانهی خودمان است. عشق را به خانهی خود بیاورید؛ چرا كه عشق ورزیدن به یكدیگر را باید از خانه آغاز كنیم.((مادر ترزا)) به همسرتان لبخند بزنید، به شوهرتان لبخند بزنید، به فرزندانتان لبخند بزنید و به یكدیگر لبخند بزنید. مهم نیست كه به چه كسی لبخند میزنید، مهم این است كه این لبخندها به شما كمك خواهد كرد تا میزان عشقتان را نسبت به یكدیگر افزایش دهید.((مادر ترزا)) موضوع این نیست كه چه كاری میكنیم، مهم، میزان عشقی است كه به كارمان داریم.((مادر ترزا)) اگر آرامش نداریم، به این دلیل است كه فراموش كردهایم به یكدیگر وابستهایم.((مادر ترزا)) ادامه مطلب . . . نوع مطلب : برچسب ها : موضوعات پیوندهای روزانه پیوندها
صفحات جانبی آمار وبلاگ
|
||